پست ثابت سایت(مهمه!)

متناسب با شرایط خودت به یکی از ۳ روش مشاوره ای🗣سایت عمل کن:👇👀

》  طرح سوال در سایت روی  این لینک

☆سوالات ارسالی تو سایت با نظرات کاربران و شما دوست عزیز جواب داده میشه و برخیهاشو من جواب میدم.

》 تلگرامی با این آیدیalihosseinpoororiginal(ورود با لمس کردن آیدی)

اگر تلگرامی شلوغ باشه که غالبا اینطوره(چون بیشتر تلگرامی و تلفنی مشاوره گرفته میشه) میتونی عضو گروه مشاوره جمعی بشی(پایینه)وموضوعتو اگر خیلی خصوصی نباشه(یعنی موضوع کلی توگروه مطرح کن) مطرح کن و چندنفری جوابتو میدن تازه میتونی مشاوره هم بدی!

تلفنی با این شماره تلفن ۰۹۳۳۷۹۶۱۰۷۳

☆باید قبل از ساعت 9 وقت بگیرین ممکنه شخص دیگری وقت گرفته باشه در این صورت جواب داده نمی شه

        ورود به گروه مشاوره جمعی(برای مشاوره گرفتن یا مشاوره دادن)       

        ورود به کانال تلگرام سایت(اخبار سایت +گلچین مطالب سایت)  

🌷🕪مرکز مشاوره زندگی بهتر و برتر《Zbartar.blog.ir》

  • علی حسین پور
  • يكشنبه ۳ بهمن ۹۵

ارسال و انتشار سوالات توی وبلاگ جدید انجام میشه!

سلام دوستان عزیز زین بعد سوالات توی وبلاگ جدید پیش رو منتشر میشه لطفا اونجا اگه سوالی دارید مطرح کنید و یا به سوالاتی که مطرح شده میتونید نظر یا میشنهاد و یا تجربه ی خودتونو بگین تا بقیه هم استفاده کنن

تو این وبلاگ مطالب خودم منتشر میشه که مربوط به جنبه های مختلف زندگی از جمله روانشناسی، ازدواج،خانواده، و موارد دیگر هست و در وبلاگ پیش رو سوالات مطرح میشه

امیدوارم همیشه موفق و سالم باشین.

                  وبلاگ زندگی بهتر(برای ارسال سوال)

  • علی حسین پور
  • سه شنبه ۳۰ خرداد ۹۶

موضوعات مهم تو روانشناسی

در علم روانشناسی موضوعات مهمی هستند که شاید خیلی ها متوجه آن نباشند گذرا ازش بگذرن! اما من اینجا آنها رو خدمت شما میگم تا راحت بخونید و سعی کنیم در زندگی خود پیاده کنیم در تمام این موارد که موضوعات اساسی و مهم روانی و روانشناسی هستند اهمیت فهم آن قدری دقیق هست و نیاز به توجه دقیقتری داره؛

اما موضوع هایی که عرض خواهم کرد تو تمام موارد اولی درست و دومی غلط هستن!

به عبارت دیگه این موضوعات مهم در روانشناسی که شماره وار عرض میکنم اولی آنها اشتباه و دومی آن صحیح هست.

۱-عدل و ظلم:

بسیاری از مردم خشمگین هستند مثل کسی که از یه حالتی یباره به حالتی کلا عوض میشه و خیلی ها رو از مسیر خارج میکنه و اصلا هم ناراحت نمیشه اما اسم اینو عدالت میذاره!

۲-مهربان و مهرطلب:

 مهربان کسیه که هم محبت میده و هم محبت میگیره اما مهر طلب مثل انسان گرسنه نه محبتی داره و نه محبتی میده زیرا در رابطه بصورت طلبکار عمل میکنه! علت نامگذاریش به مهرطلب همینه!

۳-نظم و ظلم: 

مثل خوابیدن فرزند ساعت ۸ (ظاهرا بخاطر نظمه انا داره ظام میکنه به بچه)

۴-خوددوست و خودخواه: 

خود دوست همه ی کارهای خوب دنیا رو برای خودش میکنه و کار بدی واسه خودش نمیکنه و به حریم کسی هم تجاوز نمیکنه و هزینه و پیامد کار خودشو میپذیره اما خودخواه کسی هست که از خودش و جهان و دیگران متنفره و علاوه بر این همه چیزو میخاد از دست همه بگیره  اما درنظر مردم سطحی آدنی هسن که از خودش مواظبت میکنه؛درحالی که وجودش بخاطر کینه،درد و غمی که داره از درون به هن ریختس.

۵-حقیقت و شک:

بسیاری از انسانها بدنبال حقیقت هستند اما درواقع بدنبال شک خود هستند،به همین خاطر در روابط خانوادگی بدنبال جیزی باشید که برای شما شادی و لذت میاره.

۶-احساس امنیت و آرامش با بی حسی و بی احساسی:

مثل داشتن همسری که فکر میکنید آرام و امین هست اما درواقع بی احساس و بی حسه!

  • علی حسین پور
  • شنبه ۲۷ خرداد ۹۶

چطوری بفهمم شوهرم دوستم داره؟

چطوری بفهمم شوهرم دوستم داره؟

مراجع: سلام چطوری بفهمم شوهرم دوستم داره؟


مشاور: سلام دوست عزیز شما به من نگفتین که چندسالتونه و چند ساله ازدواج کردین و اطلاعات تکمیلی رو به من ندادین تا من بتونم متناسب با شرایط شما توصیه هایی رو عرض کنم

اما دوست عزیز آقایون بدلیل حالات روانی مانند زنان دوست داشتن خودشونو ابراز نمیکنن! بلکه با رفتار خودشون اینو نشون میدن و یکی از اون حالاتی که توی آقایون مشترکه حالت حمایت هست هرچه این حمایت اونا از شما بیشتر باشه نشون دهنده ی عشق و علاقه ی آنها به شماست

پس عشق و علاقه ی مردان بیشتر بصورت رفتاری نمایان میشه تا گفتاری.

سالم باشین.

🆔@zbartarblogir

  • علی حسین پور
  • شنبه ۲۷ خرداد ۹۶

پسرم منو محدود میکنه،واسم تصمیم میگیره

مراجع: پسرم منو محدود میکنه،واسم تصمیم میگیره و خط و نشون میکشه،نمیذاره حتی خونه اقوام برم!وقتایی که باباش خونه نیست بدتر میشه و میگه تو مادر خوشگل منی و میدونم خونه فلانی هرزه هستن! یه روز دیدم تو اتاق من داشت با لباسام بازی میکرد  پسرم منو بغل میکنه و بغل کردنش هم طولانی میشه البته این کار دوبار بیشتر نبود و نگران این حالت نیستم.


فقط نمیدونم واقعا همون حس مادر و فرزندی هست یا نه کمی با شهوت آمیختس؟!


وقتایی که باباش میره سرکار بدتر میشه اما بزرگترین مشکل این نیست مشکل چیز دیگری هست! مشکل اینه که من نمیتونم از خونه بیرون برم من ۳۶ سالمه و پسرم ۲۲ یه دختری میخاد ولی فقط دختره کمی از نظر افتصادی ضعیفتر از ما هستند نمیدونم نظر شما در این باره چیه؟


اما نگفتم بزرگترین مشکل من اینه که محدودم آخه پسرم خیلی عصبیه و مشکل افسردگی هم داره دارو مصرف میکنه 


حالا میخام بدونم چه کار کنم تا این پسرم از محدود کردنم دست برداره؟ ممنونم از وبلاگ خوبتون.

  • علی حسین پور
  • پنجشنبه ۲۵ خرداد ۹۶

پدرم منو خیلی اذیت میکنه منو از پشت بغل میکنه!

پدرم منو خیلی اذیت میکنه وقتی توخونه تنها هستیم میاد تو آشپز خونه و از پشت منو بغل میکنه و همش بهم میچسبه چند بار هم سینه و رون منو لمس کرده! وقتی میخابم میاد از پشت تو رختخواب منو بغل میکنه و سینمو میگیره،نصفه شب و نیمه شب هم حتی منو تو خواب لخت کرد اما من به خودم تکون میدادم تا بلکه ولم کنه.


مراجع: سلام جناب حسین پور حقیقتش پدرم خیلی منو اذیت میکنه از این جا شروع کنم که وقتی مادرم فوت کرد منو پدرم و دادش کوچیکم که چیزی هنوز نمیفهمه تنها شدیم پدرم وضعش خیلی خوبه به همین خاطر دوباره ازدواج کرد و یه زن هم آورد تو خونه اما همیشه به من میگه تو مثل مادرتی خیلی خوشکل و زیبا و س.ک.س.ی!



منم سرخ میشم و نمیدونم چی بگم میگم تو که خیلی بابای خوبی هستی و حتما هم دلت واسه مامان تنگ شده اونم به علامت چیزی میگه و با چشمک زدن و نگاه کردن و خیره شدن به من منو آب میکنه وقتی من بخام حالم بهتر بشه اون میاد تو آشپز خونه از پشت منو بغل میکنه و بهم میچسبه و سرشو میکنه تو موهام و میگه تو دختر خودمی!


منم میگم بابای عزیزم ممنونم تو هم بابای خیلی خوبی هستی اجازه هست برم؟!(اینو میگم که ولم کنه! خودمو میزنم به اون راه تا نفهمه) شبها کارم شده گریه کردن آخه تو خوابم میاد تو رختخوابم منو از پشت بغل میکنه و مدام بوسه میزنه کارشه تا اینکه حتی دست به سینه هامم میزنه و من اون موقع تنها کاری که ازم برمیاد اینه که خودمو تکون بدم تا ولم کنه میدونم اگر عکس االعملی نشون بدم امکانش هست بزور باهام رابطه برقرار کنه و به همین خاطر فرداش اصلا به روی خودم نمیارم چندبارم رفتم پیش مشاور گفته بابات بیمار روانی هست میتونی شکایت کنی!


آخه بابامه نمیتونم که شکایت کنم زشت نیست؟!!


خلاصه این روزا کارم شده گریه نمیدونم چیکار کنم حقیقتش دیگه چند باری خواستم خود کشی کنم اما بگم من مذهبی هم نیستم


بابام ۳۷ سالشه منم ۱۸


اگه راهکاری به ذهنتون میاد بهم بگین خیلی لازمه


البته تاحالا به رابطه ختم نشده اما خوب امکانش هست به همین خاطر میخام جلوگیری کنم.


  • علی حسین پور
  • پنجشنبه ۲۵ خرداد ۹۶

ایمانم به خدا کم شده نمیدونم چیکار کنم

مراجع: سلام دیدم مشاوره دینی هستین گفتم سوالم رو بپرسم میگم چرا واقعا؟ قبلا همیشه با خدا بودم و یه ذره از خدا دور نمی شدم اما مدتی هست که ایمانم به خدا کم شده نمیدونم چیکار کنم،

حالا میگین شاید چیکار کردم خوب من حقیقتا اوائل ازدواجم (هم خودم هم شوهرم هر دو مذهبی هستیم بهتره بگم بودیم) زندگی خوبی داشتیم تا اینکه فهمیدم شوهرم سرده و نمیتونه نیاز جنسی منو بر آورده کنه و نمیتونه منو ارضا کنه و نیاز جنسی منو تمام و و کمال بده خلاصه وقتی فهمیدم نمیتونه اولش با خودم گفتم اینکه چیزی نیست اما بعد از مدتی دیدم نه نمیشه سر خودمو کلاه بذارم از یه جا خوندم که باید مشکلتو با شوهرت مطرح کنی و بشینی گفتگو کنی و واقعیت رو هم مطرح کنی تا به یک نتیجه ای برسی منم همین کارو کردم اما شوهرم اومد چیکار کرد؟! گفت تو چقدر گرمی! تو گرمی یا من سردم؟! برو اصلا میخای طلاقت بدم؟! منم هاج و واج مونده بودم چرا هسمر خوبم و مومنم اینطوری برخورد کرد! بهش گفتم من هنوز دوست دورم اما متاسفانه چون خجالت کشید هیچی نگفت و از اون روز من تا سه هفته باهاش صحبت نمیکردم و فقط غذاشو بهش میدادم و سریع میرفتم تو آشپز خونه تا بره سر کار و من اونو نبینم دیگه ازش بدم میومد و بدم هم اومده بود بد جور به همین خاطر تو خونه موندن واسم شده بود مایه عذاب

سرتوتو درد نیارم کم کم از هم دور شدیم جناب حسین پور و دوستان عزیز وقتی تو این مدت کسی نباشه نیاز جنسیتو برآورده کنه خوب انسان چیکار میتونه انجام بده دوتا راه بیشتر نبود یکی اینکه برم یه دوست پسر پیدا کنم یا اینکه خودرضایی کنم! منم خودارضایی رو انتخاب کردم و طوری معتادش شدم که روزی ۳_۴ بار در طول روز این کارو انجام میدادم

خلاصه بعد از اون ماجرا دیگه حالم بدتر شد الانم تو ماه رمضونم و نمیتونم خودارضایی رو ترک کنم  وهم نمیتونم روزه بگیرم من دختر حاجی.. اصلا امکان نداشت این طور بشه اما بگما شوهرم هم خیلی مذهبی نبود فقط یه نمازی میخوند ولی من خیلی مذهبی بودم حس میکنم الان با این کارها که الان کلا پریشونم و حالم بده، احساس گناه زیادی میکنم و از طرفی دیگر؛ از خدا دور شدم اینقدری دور شدم که گناه خودارضایی رو اصلا متوجه نیستم منی که نگاه به نامحرم هم نمیکردم حالا کارم به جایی رسیده که نمیتونم خودراضایی رو ترک کنم و از طرفی دیگر نمیتونم طلاق بگیرم آخه طرف منطقه ی ما طلاق رو حرام کردن! البته حرام شرعی نیستا! فقط حرام قومی قبیله ای هست و منم جزو این دسته و قوم و قبیله تو رو خدا کمکم کنید نمیدونم تو این وسط من باید چه اصولی بکار ببرم و چطوری با ین مسائل برخورد کنم؟

(هم نظر جناب حسین پور هم نظر شما دوستان رو میخام)


مشاور: سلام دوست عزیز این مشکل چند تا مشکل درهمه باید اول مسائل مذهبی و روانی و طلاق گرفتن و زندگی زناشویی رو از هم تفکیکی کرد و جدا جدا حل کرد البته دوستان نظر و یا پیشنهاد خودشونو یا احساس هم دردی شونو یا تجربیات خودشونو بیان میکنن تا آخر سر به نتیجه ای دلخاه و مورد پسند و مطلوب برسیم به هرحال وقت من هم این مجال رو نمیده مشکلات همه رو تو سوالات سایت جواب بدم چرا که اینجا بیشتر به عهده ی کاربران سایت و بازدیدکننده هاست.اما توی تلگرام و گروه و مشاوره تلفنی تنها من میتونم تو طول روز بهشون برسم.

سالم باشید ان شاالله با تدبیری و ذکاوتی در این زمینه مشکلتون حل میشه.

این سایت تازه راه اندازی کردم و با نظریات شما دوستان هم میگرده ما نیاز به چندتا پاسخگوی همیشگی به سوالات سایت داریم چه مذهبی باشه چه غیر مذهبی ولو غیر تخصصی  جواب بدین ! اگر وقت کردم میام و جوابی تخصصی هم میدم.

  • علی حسین پور
  • سه شنبه ۲۳ خرداد ۹۶

همسرم(شوهرم)اصلا برای نزدیکی میلی نداره نتنها نزدیکی اصلا احساسی نداره!

مراجع:سلام خسته نباشین

من خانومی29ساله هستم دوتا دختر ناز دارم همسرم اصلا برای نزدیکی میلی نداره نتنها نزدیکی اصلا احساسی نداره نمیدونم چرا اینطوری شده اولا اینطوری نبود من خودم پیش قدم میشم ولی قبول نمیکنه همش میگه خستم کمرم درد میکنه پیر شدم دیگه از دنیا سیر شدم حرفای نا امید کننده میزنه منم فکر میکنم دیگه براش مهم نیستم وارزشی واسش ندارم میگه نه اینطور نیس تورو خدا کمکم کنین خیلی پیام فرستادم یراتون خواهش میکنم جوابمو بدین اصلا کلا از زندگی سرد شده مثل خواهر وبرادری رابطه داریم فقط همین اگه اینجور پیش بره نمیتونم باهاش زندگی کنم


مراجع: سلام دوست عزیز

مردها روحیه ی خشنی دارن که باید در کنار روحیه ی لطیف زن آروم بشن! و به دلیل حالت خشن اونا حالت فرمانروایی رو بوجود میاره که به مردها احساس قدرت میده این فرمانروای به معنای دیکتاتوری نیست!

درواقع میشه گفت مردها تو خونه پادشاهن و زن هم نخست وزیر محسوب میشه؛ یعنی با وجودی که مرد باید در واقع یک مقام تشریفاتی در خانه باشه و در اصل کار در دست دیگری باشه اما باید کرامت و ابهت مرد تو خونه حفظ بشه!

همونطوری که زنها واسه ابراز احساساتشون نیاز به امنیت دارن مردها هم به فراخور طبیعتش نیاز به ابهت دارن تا بتونن احساس خودشو به درستی ابراز کنن

برخی کارهایی که توی روابط زناشویی سبب سرد شدن مرد  و کمی زن خودش میتونه بشه ومیشه: اینطوری که بعضی زنها انگار از معاشقه و رابطه جنسی و زناشویی خوششون نمیاد! مگه داریم؟ بله هست زیادم هست

یا هیچوقت شروع کننده نیستن یا زنهایی که نسبت به مردها شناخت کافی ندارن به همین خاطر مرد هم رابطه نداره چرا داشته باشه؟!

یا زن و همسره همیشه وقتی بخان به نقطه ی ارگاسم برسن و لذت ببرن اینو میندازن گردن شوهرشون میگن تو بکن!

یا زنایی که بی حرکت تو رختخواب مثل جسد هستن خوب خدایی  مرد چطوری با زنش رابطه برقرار کنه؟ من نمیدونم شب زفاف هم حتما گرفتن خوابیدن!

یازنی که تا قبل رابطه حرف نمیزدا حالا تو رخت خواب نشسته داستان خاله ی فلان فلان طورشو که چجوری توی حاملگی مرد تعریف میکنه! و اصولا تو رخت خواب وراجی میکنه این احساس شهوت مردو مختل میکنه در حالی کا باید سرو صداهای شهوانی از خود بیرون بدن!

یا زنی که زیاد مراقب بهداشت خودش نیست یا میاد خودشو کوچیک میکنه و برعکس کار نمیکنه خوب بذار بعد رابطه لا اقل!

یا زیادی حساس به رابطه هستن که نکنه اگر کرد چی میشه نکنه یه وقت رژ لبم خراب بشه یا لباس زیرم کثیف به منی نشه و اینکه کلا ساز حساس بودن میزنن و آهان ساز ناسازگاری دارن!

با این صحبت هایی که گفته شد اگر به من بگی شوهرم منو درک نمیکنه و غالب اوقات هم سرده انوقت میگم ببرنش کوره! احتمالا مشکل سوخت و سازی داشته باشه همون مشکل هورمونی مقصودمه که اینم باشه باز خدا رو شکر میتونی بری پیش روانپزشک متخصص یه دارویی که کمتر ضرر داره بیشتر واسه شوهر کمتر واسه تو  تجویز میکنه میخوریش یا می بری میدی شوهرت بخورتش چون باید بهش بدی اگه ندی اون نمیخوره مثلا چون به غرورش بر میخوره!

بعدش هم به شوهرت بگو غذاهای سرد نخوره خودت که اینقدر سردی که من میلرزم که نکنه تو سرمای بی رابطگیم بمیرم! حرف قشنگیه! اما اثر داره  تو هم تو ذهنت بگو شوهرم منو خیلی محکم از پشت گرفته و رها میکنه یا نمیکنه رو نمیدونم  چون بحث احتمالاته نمیشه گفتم حتما خوب میشه یا خوب نمیشه شبها رابطه رو خوب میکنه رابطه خوبه اگر درخواست کرد سریع استجابت کن و همون نکاتی که بالا گفته شد محکم فرو کن توی دیوار تا همیشه ببینیش و بخونیش(این شوخی بود) دیوار مجازی منظورمه! دیوار ذهنت آره همون آویزه ی دماغ!

بزگریم! در آخر وقتی بارعایت این موارد خوب شد بله میتونی باهاش باشی و مانند رابطه ی خواهر برادری دیگه نیست

ضمنا ترتیب رعایت بشه یعنی اول از خود شروع کن بعد دکتر و مابقی..

عزیز من امیدوارم مشکلت حل بشه با تکیه به این اصول

خداوند یاورتون.

🆔 @zbartarblogir

  • علی حسین پور
  • دوشنبه ۲۲ خرداد ۹۶

چیکار کنم شوهرم بهم( به حرفام) توجه کنه؟

مراجع: سلام .خسته نباشید .ببخشید نامزدم اصلا به حرفم گوش نمیده ۲۵ماه هست که نامزدیم هر چی میگم به حرفم بی توجه هست .
زیادمحبت نمیکنه ولی من تامیتونم بهش محبت میکنم .اون به حرف خواهرش  یا فامیل و اشنایانش خیلییییبی اهمیت میده ولی به حرف من بی محلی میکنه چیکاربایدکنم که شیفته من بشه .
به حرفم توجه کنه ؟؟
ممنونم ازشما و سایت خوبتون

مشاور: سلام دوست عزیز شما باید ببینید به چه نحوی  خواسته ی خودتو با همسرت مطرح میکنی نکات خیلی ریزی که وجود داره اگر بهشون توجه کنید شاید بتونید خیلی ساده توی مسائل نظر خودتونو هم دخالت بدین!
اول از هر چیزی وقتی میخاین خواسته ای مطرح کنید دنبال زمان و مکان مناسبش باشید
 و عجله نکنید و توی درخواستاتون با اعتماد به نفس قوی وارد بشین جملتونو خوب شروع کنید هیچوقت از جملاتی و کلمانی مثل ببخشین عذر میخام یا کلماتی از این قبیل توی شروع صحبتتون استقاده نکنید 
 و یا اصلا با اطمینان وارد بشین مثلا نگین من در این مورد مطمئن نیستم ولی میخام این کارو بکنم
شما از همین الان دارین عدم اعتماد در گفته ی خودتون مطرح میکنید و به همسرتون القا میکنید که این حرفش قابل اجرا نیست!
پس ما وقتی میخایم کاری بکنیم و یا حرفی بزنیم از کلمات این چنینی اسنفاده می کنیم و اکثریت خانم ها به دلیل فرهنگ به دلیل طبع ذاتی که دارند خواسته ی خود رو به صورت غیر متعارف نشون میدن و جلوه میدن!
و اسم اینو هم میذاریم ادب و احترامو محبت
پس سعی کنید و تمرین کنید که صریح و واضح و با اعتماد خواستتونو به زبون بیارین علاوه بر این وقتی هم فرصتی بدست آوردید سریع و تند تند حرف نزنید هیچ عجله ای نیست! آروم باشین
بین کلمات فاصله بندازین برخی مواقع و بعضی مواقع از کلمات بی معنی اتفاده کنید که توجهشو جلب کنه  این مکث و سکوت ها بین صحبت ها فرصت رو به همسر و نامزدتون میده که به حرفاتون گوش بده نه اینکه صرفا حرفای شما رو بشنوه
نکته ی دیگر اینکه به هیچ وجه پر حرفی نکنید! خانما خیلی دوس دارن حرف بزنن و اینم معروفه ولی آقایون اینطور نیستن
وشما هم اینجا باید این سیاستو به خرج بدین و مطلبو خلاصه تر بگین که حوصلش سر نره و بیشتر اهمیت بده
یه نکته ی دیگه اینکه باید خواستتونو رک مطرح کنید برخی مواقع ما حرفهای کنایه داری میزنیم فکر میکنیم که همسرمون میفهمه ما چی میگیم! ولی اصلا اینطور نیست!(اون اگه میفهمید با شما ازدواج نمیکرد!)
مثلا شما از یه گلی خوشت میاد اینور نباشه که وای عزیزم این گلها چقدر قشنگن!   نه اون  نمیفهمه!!
شما باید بگی عزیزم این گلها قشنگن میخامشون ودر اینصورت میتونین نتیجه بگیرین  پس صریح
 و واضح بگین
نکته ی خیلی خیلی مهم  اینه که وقتی حرفی برای گفتن دارین یا درخواستی دارین باید هیجانات و احساسات خودتونو کنترل کنید
خانم ها خیلی سریع گریه میکنند ولی دیدین که تو فیلم ها که خانم اتاق  رو ترک میکنه یعنی شوهرشو ترک میکنه و میره دستشویی آبی به صورتش میزنه و بعد دوباره میاد پیش شوهرش! درواقع وقتی که هم نمیتونید احساساتتونو کنترل کنید باید بدین صورت عمل کنید 
به هر حال عزیز من همسر شما هرچقدر هم که شما رو دوست داشته باشه برخی وقتا ذهن و ساختار مردونش و اون منطق حاکم بر رفتارش باعث میشه که فکر کنه کسانی که سالهاست اونا میشناسه مثل خواهر فامیل و آشناها حرفاشون قابل اجراتره  و قابل امن تره!
پس این شما هستین که باید بدونید چطوری این اعتماد و گرمی و صمیمیت رو ایجاد کنید و مطمئن باشید با تکرار و به مرور زمان میتونید موفق بشید
سالم باشید.
☜@zbartarblogir
  • علی حسین پور
  • يكشنبه ۲۱ خرداد ۹۶

شوهرم احترام منو نمیبینه و به خانوادم احترام نمیذاره

مراجع:سلام ما تازه ازدواج کردیم سه ماه پیش زندگیمونو شروع کردیم هردو سی سالمونه.

سوالم اینه من به خانواده شوهرم احترام میزارم و نزدیکشون زندگی میکنیم بیشتر وقتا باهمیم تلفن میزنم بهشون ولی شوهرم اینا رو نمیبینه و اونجوری که من احترام میزارم اون به خانواده من احترام نمیزاره.بیشتر به حرف مادرش گوش میده.

مشاور

سلام دوست عزیز شمایی که می فرمایید تازه ازدواج کردین و تقریبا ۳ ماهه ازدواجتون وصلت گرفته در اول زندگی تنش هایی پیش میاد که تقریبا چندماهی بعد آن به حد بالانس و تعادل خودش میرسه پس در درجه اول این طبیعیه

اما توجه باید داشت که اولا نباید اونجوری که شما با خانواده ایشون رفتار میکنید ایشونم با خانواده شما رفتار کنن چرا که نوع احترام ها متفاوته و مخصوصا به رلیل زن و مرد بودن هم متفاوت.

اما شما باید ببینید این انتظارتون منطقیه یا نه! درغیر اینصورت(منطقی نبودن انتظارات شما) شما میتونید اینو تغییر بدین و حتما هم تغییر بدین! 

یا اینکه نه! دیدین انتظاراتتون بجاست و هیچ مشکلی نداره اما حالا خوب در شرایط مناسب با همسرتون صحبت کنید و بهش میگین که میدونید که آشنایی زیادی با خانواده شما نداره و درکش میکنید اما ازیشون انتظار دارین که احترام و اصول لازم رو بجا بیاره تا روابط بهتر بشه؛شاید شاید قبلا بین شما کدورتهایی بوجود آمده  که البته من نمیدونم

در طی دوران آشنایی یا نامزدی یا در دوران عقد و عروسی بوده چه از طرف خانواده شما چه از طرف خانواده شوهرتون باشه

از همسرتون بخاین فراموش کنند تا کدورت ها از بین بره و خودتون هم پیش قدم بشین و به خانواده ی خودتون هم بگین که چه انتظاراتی در قبال از همسرتون دارند

به هرحال شما در ابتدا و آغاز زندگی هستین و به مرور زمان مطمئنا روابطتتون بهتر میشه

 زیاد به این مسائل هم حساسیت به خرج ندین و اجازه هم ندین که حساسیت شما دست آویزی برای دیگران باشه

شما فرمودین که شوهرتون به مادرش خیلی وابسته هست و حرفاشو گوش میده در این مورد هم بهتره شما رابطه ی خوبتون رو با خانواده ی همسرتون مخصوصا مادرشون و در مواردی هم میتونید برای اجرای خواسته های خودتون اسنفاده کنید! اشکالی نداره!!

پس رابطتون رو با مادرش نگه داشته بلکه بهتر کنین و اگر مشکلی بین شما یعنی خودتون و مادرش پیش اومد به هیچ وجه با شوهر مطرح نکنید! الا موارد استثنایی که اونم با حفظ احترام و آداب مطرح میکنید و اجازه تخریب رابطه رو هرچه بیشتر ندید

مطمئن باشید با استفاده از تدبیر و روش درست و اصولی میتونید جایگزین مادر نه اینگه جایگزین اینکه درست نیست- یعنی به همون اندازه که خواسته های مادرش رو انجام میده لا اقل برای شما هم انجام میده و یقین داشته باشین که فردی که به مادرش احترام میذاره به شما هم احترام خواهد گذاشت!

پس این مشکلات موقتی با تدبیر وروش صحیح حل خواهد شد. سالم باشین.

🆔 @zbartarblogir 

  • علی حسین پور
  • يكشنبه ۲۱ خرداد ۹۶

چطوری دوست پسرمو وادارش کنم که به ازدواج فکر کنه؟

مراجع: سلام من 19 سال دارم و بیشتر از 4 سال است که با پسری که 6 سال از من بزرگتر است دوستم رابطه ی ما ب گونه ایست که تا الان حتی دست هم را نگرفتیم و زیاد دوتایی بیرون نرفتیم اما الان اینو حس میکنم ک جفتمون از این وضعیت خسته شدیم اون اقا دوس داره به من نزدیک تر بشه من هم طبیعتا دوست دارم ولی نمیخواهم گناه کنم اگر تقریبا از اینکه او مرا دوست دارد مطمئن باشم چگونه میتوانم غیر مستقیم وادارش کنم ک به ازدواج فکر کند و اقدام کند؟ تا الان هیچ حرفی مستقیما درباره ی ازدواج نزده ولی از جمله هایی مثه ما تا ابد مال همیم خیلی استفاده میکنه من به شدت دوس دارم روز عروسیمونو ببینم البته ایشون الان سرباز است و شرایط ازدواج رو تا چند ماهی ندارد

مشاور: سلام دوست عزیز با توجه اینکه سن کمی داری و اوج هیجاناتی عجولانه تصمیم گرفتن احتمال اشنباه رو بیشتر میکنه 
لازمه بدونید! که عشق یکی از لازمه های ازدواجه اما قطعا برای ازدواج کافی نیست ما چه بخواهیم چه نخواهیم این شیفتگی و هیجانات و احساسات دیر یا زود فروکش میکنه ضمنا شما از رابطه ای که گفتی تو این ۴ سالی که شما با این آقا پسر بودین که میگین زیاد هم بیرون نمیرفتین و به فرض هفته ای یکبار بیرون رفته باشین یا نه هرروز چندین ساعت مکالمه تلفنی هم داشته باشین اگر این ۴ سال به ۲۰ سال هم برسه شما از هم شناخت کافی پیدا نمی کنید!
و میدونیم که احتمال شکست و یا اختلاف در روابطی که شناخت کافی نیست خیلی بالاست
ما وقتی میتونیم شناخت کافی پیدا کنیم که خصوصیات خوب و بد طرف رو در همه ی ابعاد وجودیش در شرایط و محیط های مختلف بشناسیم اونم زمانی که با عقل و منطق به علاوه احساس جوانب رو بسنجیم و شناخت پیدا کنیم
اینکه دوست دارین خودتو تو لباس عروسی ببینی چیز بدی نیست به شرطی که این تصور و رویاها شما رو وادار به انتخاب عجولانه  و نسنجیده نکنه،هرچقدر عجولانه تر تصمیم بگیرین امکان اشتباه کردنتون چندین برابر میشه.
مخصوصا در مساله ی بزرگی مانند ازدواج که هرچقدر موضوع مهمترو بزرگتر باشه مشکلات شکست آن هم سنگینتر و بزرگتر هست پس باید حساسیتتون رو نسبت به این مساله چندین برابر کنید.
ارزش این رو داره به اطرافیان یا نزدیکانت یا ندای درونیت بگی فعلا قصد ازدواج نداریم!
اینکه چطوری این آقا رو وادار به ازدواج کنید یه کمی باید بیشتر راجب به این مساله فکر کنیم! یک چنین تصمیمی که آیا شما مایلین کسی شما رو وادار به ازدواج کنه؟!
به فرض این آقا وادار به ازدواج شد! یا نه وادار به ازدواج نشد خودش خود خواسته تصمیم به ازدواج گرفت! مگه ازدواج پایانه کاره؟!! ازدواج کردین و همه چیزو تموم شده؟ علاوه برخوشی ازدواج مشکلات متعددی هم داره!
اصلا این آقا پسر شرایط ازدواج رو داده؟ آیا به بلوغ لازم از جنبه های متعدد رسیده؟
عزیز دلم! درسته هرکسی باید برای زندگی خودش تصمیم بگیره و مستقل بشه و دوس داره خوشبخت هم بشه اما اگر این هیجانات و احساسات سبب شده هجولانه تصمیم بگیری مدتی صبر کردن خوبه تا این هیجانات فروکش کنه و عاقلانه تر تصمیم بگیری
سالم باشین‌.
  • علی حسین پور
  • يكشنبه ۲۱ خرداد ۹۶

یه پسر منو واسه ازدواج میخاد ولی من دوسش ندارم

مراجع: سلام ،من یه دختر 18،19سالم 

با یه پسر ۲۰ ساله دوستم ما نزدیک سه ساله  باهمیم و اون خیلی منو دوست داره درحدی که دوری منو نمیتونه تحمل کنه منو واسه ازدواج میخاد ولی من دوسش ندارم اخه قبلا کس دیگری رو میخاستم میشه کمکم کنین؟

مشاور: سلام دوست عزیز اول اینکه چرا به چه دلایلی تو این رابطه قدم برداشتی و چرا ادامه دادی خودش یک مساله هست که باید به نوبه ی خودش بحث بشه شاید بخاطر فراموشی شخصی باشه و شاید بخاطر دلایل دیگری

اما اینکه ایشونم وابسته هستن باید برای ایشونم روشن بشه و برن پیش مشاور که بفهمن آیا صرف دوست داشتن و وابستگی یک نفر میتونه برای دوام زندگی کفایت کنه؟! بعد شما هم ملاک های رابطه خودتو مشخص کن تا بتونی افرادی متناسب با ملاک هات پیدا کنی و تو این سن کمی که داره سعی کن بیشتر یه هدفی داشته باشی و ارتقای سطح تحصیلی و اجتماعی هوشی و علمی خودتو مهم و جزو اولویت هات قرار بدی و در نهایت بیشتر باید فکر کنی که چرا رابطه رو شروع کردی و آیا با ایشون میتونی کنار بیای که ازدواج کنی اگر براتون روشن شد که نمیتونی کات کردن رابطه بهتر و اگر میبنی برات جالبه و میتونه مورد ازدواجت باشه عجله نکن! بیشتر فکر کن و بعد با مشاور صحبت کن که آیا آمادگی ازدواج داری و آیا ملاک هات درستن؟ بعد از تایید براحتی وارد زندگی زناشویی میشین

از اول اگر ملاک ما روشن باشه در رابطه ،کسی بی گدار نمیزنه به آب و بیاد پیش ما! حتما پلی براش گذاشتیم که اومده!

خوشحال و سالم باشید.

  • علی حسین پور
  • يكشنبه ۲۱ خرداد ۹۶

چیکار کنم که شوهرم دوستم داشته باشه؟

مراجع: تورو خدا کمکم کنین اخه من هر کاری میکنم نمیتونم عصبانیتم رو کنترل کنم جوری شده 
که از همسرم ک خیلی دوسش دارم دل سرد شدم اونم تقصیر داره اخه ما با خانواده شوهرم زندگی میکنیم
 پیش اونا بامن بد رفتاری میکنه دستور میده ولی وقتی میایم که بخوابیم بامن خوبه منم میگم چرا اونجا اینطوری هستی پس منم اینجا کاری به کارت ندارم.. 
هر وقت بهش میگم بریم بیرون دنبال بهانست تو رو خدا راهنماییم کنین خسته شدم دیگه چکار کنم که شوهرم دوستم  داشته باشه ؟؟؟؟؟؟
__________________
مطالب پیشنهادی:
پست ثابت(مهمه)
  • علی حسین پور
  • يكشنبه ۲۱ خرداد ۹۶

همسرم اصلا برای نزدیکی میلی نداره

مراج:سلام خسته نباشین

من خانومی29ساله هستم دوتا دختر ناز دارم همسرم اصلا برای نزدیکی میلی نداره نتنها نزدیکی اصلا احساسی نداره نمیدونم چرا اینطوری شده اولا اینطوری نبود من خودم پیش قدم میشم ولی قبول نمیکنه همش میگه خستم کمرم درد میکنه پیر شدم دیگه از دنیا سیر شدم حرفای نا امید کننده میزنه منم فکر میکنم دیگه براش مهم نیستم وارزشی واسش ندارم میگه نه اینطور نیس تورو خدا کمکم کنین خیلی پیام فرستادم یراتون خواهش میکنم جوابمو بدین اصلا کلا از زندگی سرد شده مثل خواهر وبرادری رابطه داریم فقط همین اگه اینجور پیش بره نمیتونم باهاش زندگی کنم.

مشاور: سلام سلامت باشین

لطفا صبر کنید تا دوستان اگر باشند جوابی بدن چون وبلاگ تازه ساخته شده بازدید کننده نداره که نظر بدن

منم وقت ندارم جواب بدم میتونید بیاین تو گروه تلگرام فعلا لینک پایین!

 اما شما دوست عزیز میتونی نظر بدی یا بیای گروه!

https://t.me/joinchat/AAAAAEIAvQmXxpj_pamuKw

  • علی حسین پور
  • يكشنبه ۲۱ خرداد ۹۶

شوهرم میگه با دیدن بدنت ازت متنفر شدم!

مراجع:من یک ساله ازدواج کردم که از همون روز عقدم شوهرم میگه با دیدن بدنت ازت متنفرشدم مشکل بدنم اصلا مشکل خاصی نیست چون من سبزه هستم و دچار ترک پوستی در اثر چاقی لاغری شدم.از روز اول ازدواجم شوهرم بهم اهمیت نمیداد.الآنم داره ب جدایی فکر میکنه فقط مشکلش مهریه هستش میگه من نمیتونم برم درخواست طلاق بدم اما منو مجبور کرده یا برم درخواست طلاق بدم یا طلاق توافقی بگیریم.

با اینکه یک سال هستش ک ازدواج کردیم دوبار ترک انفاق کرده یعنی خونه نمیاد.

بار اول یک ماه و نیم طول کشید من غریب هستم براش مهم نبود خونه بدون خرجی تنهام.

الآنم باز گذاشته و رفته.

من میگم طلاق آخرین راهه اما اون میگه من هیچ حسی بهت نداشتم و ندارم.


تو رو خدا کمکم کنید.

  • علی حسین پور
  • شنبه ۲۰ خرداد ۹۶

بخاطر خوندن داستان رابطه با محارم با خواهرم رابطه جنسی دارم!

بخاطر خوندن داستان رابطه با محارم با خواهرم رابطه جنسی دارم! من و خواهرم تو خونه تنها هستیم کارم بوسیدن خواهر هست وقتی من از پشت بغلش میکنم حالم عوض می شه! خواهرمو بغل کردن عادتمه و به جایی رسیدیم که چندبار سینشو لمس کردم  و گرفتم رابطه نامشروع هم انجام دادیم چون درد قفسه سینه دارم وقت خوردن شراب هم حالم بدتر میشه.

مراجع: سلام واقعا نمیدونم از کجا شروع کنم اما من متاسفانه توی خانواده فقیری هستم که پدرم فوت کرده و مادرمم مریضه الانم بیمارستانه فقط من و خواهرم تو خونه تنها هستیم منم ۲۹ سالمه خواهرم ۲۲ سالشه حقیقت من و خواهر رابطه داریم و من یک روز بزور باهاش رابطه جنسی برقرار کردم داستان این طوره که یک روز اومدم خونه دیدم با لباس همیشگی که راحت میپوشید جلوم رد میشد منم حال نداشتم رفتم بخابم آخر شب بود تازه از سر کار بر میگشتم کارم هم آزاده و کارگری میکنم خلاصه اعصابم هم بخاطر پولی که نداشتیم بدیم واسه نگهداری مامانم تو بیمارستان خورد بود گفتم برم یه لیوان آب بخورم بعدش رفتم تو آشپز خونه و خواهرم هم تو آشپز خونه بود از پشت بغلش پردم عادت همیشگیم بود چندتا بوسش هم کردم اما بغل کردنم طولانی شد دیدم اونم سرشو برگردوند یه نگاهی معنی دار کرد بهم سکوتی آشپز رو گرفته بود منم سکوتو شکستم گفتم چه خبر؟! اونم گفت سلامتی و دوباره سرشو راست کرد منم بدم نمیومد ادامه بدم تا اینکه بویی برد و منم داشتم میترکیدم سینشو گرفتم هیچی نگفت اما چند ثانیه بعد گفت داداش نکن نه نه اشتباهه تا اینکه بلند جیغ زد و گفت نکن نوید! و منم اینقدری ادامه دادم تا همدیگرو بغل کردیم و بهم چسبیدیم و تو چند ثانیه لخت شدم و دامنشو زدم بالا و اونم داشت التماس میکرد و گریه منم گندمو زدم و بعدش که کارم تموم شد فهمیدم چه کار کردم زندگیم رفت اینقدری ناراحت شدم گریه کردم کردم و بعدش دیدم خواهرم رفت تو اتاقش و دیگه بیرون نیومد! آره رفتم در زدم و گفتم مهشید درو باز کن خواهرم! چه خواهری؟

من نمیدونم چطوری تعریف کنم اون لحظه رو رفتم یه کلید دیگه تو کشوی پذیرایی بود که یدکی آوردم ودرو باز کردم رفتم داخل دیدم خواهرم لخت لخت رو  تخت به شکم افتاده! برش گردوندم دیدم یه چاقویی تو دوتا دستش محکم کرده بود تو شکمش که نافش از وسط رو به بالا پاره شده بود منم اینقردی داد زدم بزور چندتا لباس تنش کردم زنگ زدم آمبولانس اومد و بردنش اما خوشبختانه یا بدبختانه نمیدونم زنده موند اما کمی هم مشکل روانی پیدا کرده و مغزش هم مشکل پیدا کرده بود جون دکترش بهم گفت سرش خورده بوده به بغل تخت که چوبیه حتی اون لحظه حواسم نبود که سرش هم خونیه اما متاسفانه منم پولم ندلشتم بستری بشه مادرمم تو یه بیمارستان دیگه بستری بود که تخصصی بود مال یه بیمارستان دورتر از شهرستانمون من خودمم مشکل درد قفسه سینه دارم به همین خاطر با خوردن شراب حالم هم بدتر میشه.

البته به دکتره گفتم دکتره گفت تا یک هفته بستریشو چون خیر بود به هزینه ی خودش نگه میدارم و گفت بقیشو خودت جور کن

تشکر کردم و بعدش اومدم بیرون اما بعد مدتی فهمیدم خواهرم نمیتونه دیگه صحبت کنه و تازه مشکل روانی هم پیدا کرده بود به حدی که گفتن انتقالش میدیم به دیوونه خونه! منم گفتم میبرمش خونه اما دکتره اصرار کرد و گفت نمیشه اونجا بهتره براش شما هم که وضع اقتصادیتون خوب نیست اونجا یه حداقلی بهش میدن!

منم مجبور بودم و روند اداری رو طی کردم و امضا کردم اما ظهر برگشتم خونه اینقدری اعصابم خورد بود از خدا میخاستم دوباره زمانو به عقب برگردونه تا درست زندگی کنم اما چه فایده نمیشه

منم اومدم آشپزخونه یه چاقویی برداشتم که رگمو بزنم وقتی چاقو رو برداشتم رگمو زدم دو سه خط که زدم خونم کمی اومد انگار دردی احساس نمیکردم! بیشتر زدم تا اینکه رگ بریده شد اما یکدفعه از خواب بلند شدم!!!

بله داستان از این قراره که من همیشه داستان زنای خواهر برادر و رابطه ی جنسی با محارم میخوندم و اون شب خیلی خوندم وقتی خستم بود گرفتم خوابیدم و این داستانی که تعریف کردم همش خواب و خیال بود.

به خدا قسم این ماجرا واقعیت داره بعدش که فهمیدم خواب بوده اینقدری خوشحال شدم که خداشاهده بلند شدم ساعت ۴ صبح بود تو ماه رمضون هم بود یادمه فردا شبش شهادت بود بلند شدم منو خواهرم تنها بودیم دیگه رفتم تو حال دید خواهرم هنوز داره فیلم نگاه میکنه و اینا و همینطور سحری میخوره تا دیدمش بغضلومو گرفت همونجا پام شل شد زدم زیر گریه که دیدم خواهرم اومد سمتم و منو بغل کرد منم محکم بغلش کردم و بوسیدمش اونم منو میبوسید همش میگفت نوید جیه عزیزم داداشیم چته چی شده خوب بگو منم بفهمم!

منم گفتم خواب دیدم تو رو هم از دست دادم خیلی حالم بد شده بود داد زدم و گریه کردم هی داد میزدم و میگفتم خدا شکرت به این زندگی!

من روزه نمیگرفتم برخلاف خواهرم بلند شدم رفتم نشستم گفتم منم میخام سحری بخورم! خواهرمفتم تو هم میخای روزه بگیری نماز که نمیخونی حالا میخای روزه بگیری بعدش تو کارگری ولش کن نمیتونی اصلا برای تو هم واجب نیستا

من دیگه نمیفهمیدم تقریبا نیم ساعت دیگه اذان بود چند باری دوباره خواهرمو بغل کردم  و هم گریه میکردم و هم میخندیدم انگار دیوونه شده بودم همونجا با خدا عهد گردم دیگه داستان نخونم و پول جمع کنم اول مادرمو از این وضعیت تو بیمارستان دربیارم وبعدش ازدواج کنم اما ببخشین طولانی شد دیگه اینقدری خوشحال بودم به خواهرم گفتم دیمه از این به بعد میخام بیام مثل تو خوب باشم و روزا بگیرم و بعد که اذان گفته شد و منم هنوز داشتم میخوردم آخه تعریف میکردیم نمیفهمیدم چطوری گذشت

فقط یه توصیه من به دوستان عزیزم همینه!نمیدونم چه توصیه ای کنم چون خودم از نصیحت خوشم نمیاد حقیقت

اما گفتم اینجا که یه فضایی هست این مطلب رو بفرستم بچه ها بخونن شاید جالب باشه.

  • علی حسین پور
  • شنبه ۲۰ خرداد ۹۶
بنام خدا
در قرآن در دو آیه لفظ مشاوره بصورت عام آمده
{وَشَاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّه} و {وَأَمْرُهُمْ شُورَىٰ بَیْنَهُمْ}
امام علی نیز فرمود:لامُظاهَرةَ کَالمَشوَرَةِ.
هیچ پشت‌گرمی و محکم‌کاری در کارها مطمئن‌تر از مشورت کردن نیست. (نهج‌البلاغه، کلمة ۱۰۹)

دوست عزیز مشاوره میتونی بگیری به ۳ صورت!:👇
》تلگرامی(گروهی تو گروه+ تکی تخصصی)
》تلفنی(۰۹۳۳۷۹۶۱۰۷۳_اول هماهنگی بعد تماس)
》سوال و جواب تو سایت(جوابشو دوستان میدن!)