زندگی برتر

مشاوره تلفنی با موبایل و آنلاین در زمینه ازدواج،خانواده،تربیت فرزند،فردی و تحصیلی09337961073

YourName

۳۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مشاوره تلفنی با موبایل» ثبت شده است

طلاق بگیرم یا باهاش بسازم؟

سلام خسته نباشین
میخواستم مشاوره کنم

من چهل سالمه وشوهرم همینطور چهل سالشه 19ساله ازدواج کردیم ویه پسر 17ساله دارم هشت سال پیش متوجه خیانت شوهرم شدم وبعداینکه فهمیدم بهش گوشزد کردم که ایندفعه رو میبخشم ولی به شرط اینکه تکرار نشه اونم گریه و زاری والتماس که دیگه تکرار نمیشه ولی شوهرم پرروتر شد ودید من کاری از دستم برنیومد گفت واسم زن بگیر هر کی رو خوودت انتخاب کردی فقط زن باشه اینم بگم میل جنسی شوهرم خیلی زیاده هم صبح باهام بود هم شب اعتراضم میکردم میگفت نمیتونی برسونی زن دیگه بگیر فهمیدم که مشکل جنسی داره اما راضی نشد پیش دکتر بره دیگه زندگیمون طوری شده بود که اون به من خیانت میکرد من به اون تا اینکه سه سال پیش با یه پسر 30ساله اشنا شدم پسری تعصبی که اجازه نمیداد پامو از خونه بیرون بزارم باید هرجا میرفتم پشت سرم میومد الکی هم بود بیکار رفیق باز اجازه نمیداد من نفس بکشم هر روز باید پیشش بودم وقتی خونه بودم بایدطول روز تلفنی حرف میزدم که مطمئن بشه خونه ام میگفت عاشقتم نمیخوام از دستت بدم وغیره...
تا اینکه این اواخر گیر داده بود که باید طلاق بگیری وگرنه میرم عکسهای که باهم داریمو به شوهرت نشون میدم حتی یه بار که خیلی مست بوده رفته مغازه شوهرم گفته زنتو طلاق بده منم به شوهرم گفتم مزاحمه از ترسم نمیتونستم بهت بگم من بهش روندادم اومد سراغ تو 
شوهرمم روم حساس شده اصلا نمیزاره پامو از خونه بیرون بزارم گل میخره اس های عاشقانه میفرسته

مشکل اینجاست که این پسره ده روز پیش قصد خودکشی داشت زنگ زدم به خانوادش گفتم مواظبش باشین مامانش فوشم داد گفت اگه یه مو از سر پسرم کم بشه شکایت  میکنم شوهرمم نمیخواد طلاقم بده 
نه اینکه فقط بخاطر اون پسره بخوام طلاق بگیرم وقتی شوهرم بهم نزدیک میشه حالم بهم میخوره چندشم میشه نمیتونم تحملش کنم اون خونه رو زد به نام من تا واسش زن بگیرم صدای ضبط شدشو دارم که چطور رفته خونه زنه باهاش رابطه جنسی داشته تا اخر عمرم نمیتونم کارای رو که باهام کرده فراموش کنم
من به پسره قول دادم که خوشو نکشه شنبه باهم بریم واسه طلاق اقدام کنیم ولی این از شدت مستی جمعه تصادف کرده وخونریزی مغزی داره الان هفت روزه ای سی یو هست
الان خانوادش بهم همش زنگ میزنن میگن اگه پسرمون به هوش اومد حق نداری باهاش ارتباط برقرار کنی درحالی که من از خدامه منو فراموش کنه فقط مشکل عکسهای که پیشش دارم هست اگه به هوش بیاد دوباره با عکسها تهدید کنه چی
واینکه با شوهرم چکار کنم تا اخر عمرم باهاش بسازم یا اقدام به طلاق کنم

در ضمن من قبلا طلاق نگرفتم چون پشتوانه مالی نداشتم ولی الان که فهمیدم شوهرم چه جور ادمیه هرچقدر پس انداز میکردم میدادم طلا بعدش طلارو میفروختم خونه وباغ خریدم الان سه تا خونه دارم ویه باغ وسط شهر وماشینم دارم یعنی میتونم از عهده خرج خودم بیام ولی شوهرم چیزی نداره همه چی به نام منه ایا اونو همینطوری ول کنم یا بخاطر زحماتش یکی از خونه ها رو بهش بدم که عذاب وجدان نگیرم

ویه تصمیمم گرفتم تا وقتی پسره به هوش نیومده با خانوادش هماهنگ کنم عکسهامو از گوشیش پاک کنن پسره خیلی عصبی وقلدور هست همه خانوادش ازش میترسن نمیتونن به گوشیش دست بزنن ولی میخوام با برادر بزرگش حرف بزنم تا راضیش کنم عکسهامو پاک کنن تا هم اونا از شر من راحت بشن وهم من از شر پسره راحت بشم
  • ۰ خوشم اومد
  • ۳ مشاوره از شما
    • فرشاد حسین پور
    • پنجشنبه ۱۳ دی ۹۷

    با فردی که دمدمی مزاجه و تحت تاثیر حرفای پدر و مادر قرار می گیره باید چه کنیم؟

    سلام 

    با فرد دمدمی مزاج که حالات و احوالاتش تو موقعیت‌های متفاوت با هم فرق داره و نه گفتن به پدر مادرش رو بلد نیست و تحت تاثیر حرفاشون قرار می‌گیره و گاهی اوقات بخاطر خواسته و تفریح خودش دلم رو می شکنه باید چه کنم

  • ۰ خوشم اومد
  • ۲ مشاوره از شما
    • فرشاد حسین پور
    • چهارشنبه ۵ دی ۹۷

    میترسم از اینکه پرده ام پاره شده باشه و خواستگارم بفهمه

    سلام ببخشید یه راهنمایی میخواستم ازتون البته نمیدونم میتونید کمکم کنید یانه  من حدود سه سال پیش بایکی رابطه داشتم  سه بار رابطه مقعد داشتم و یک بار هم یک بند انگشتش رو وارد واژنم کرد و واژنم رو میمالید و یک بار هم مجبورم کرد که آلت تناسلیش رو بخورم  آیا پرده ام آسیب دیده  الان خواستگار دارم و میخوام ازدواج کنم اما میترسم از اینکه  پرده ام پاره شده باشه و خواستگارم بفهمه  لطفلا اگر میتونید کمکم کنید دارم دیونه میشم  میخواستم زنگ بزنم بهتون ولی نمیتونم چون خانواده ام نمیدونن  اگه بفهمن منو میکشن بخاطر همین نمیتونم زنگ بزنم یا زنگ بزنید نمیتونم جواب بدم میشع از توتلگرام راهنمایی ام کنید ممنون میشم اگه جواب بدید

  • ۰ خوشم اومد
  • ۱ مشاوره از شما
    • فرشاد حسین پور
    • يكشنبه ۲ دی ۹۷

    یه آقایی خیلی منو میخواست اما یهو کشید کنار و رفت!

    من ۲۷ سالمه کارشناس شیمی هستم ۲ ماه پیش یکی از همکاران پدرم یه اقایی ۳۲ ساله و کارمند بانک رو به من معرفی کردن برای آشنایی و ازدواج.

    توی این ۲ ماه اون اقا خیلی خیلی به من‌ محبت میکرد و نظر بسیار مثبتی داشت و یک بار با خانواده منزل ما اومدن و همگی نطرشون مثبت بود و خودش به معرفمون گفت به هیچ عنوان نمیخوام از دستش بدم به خودم گفت دوستم داره. خیلی با هم هماهنگ بودیم من به ایشون و حرفاشون وابسته شدم و حس کردم دوستش دارم یهو چند روز اخیر دیگه بهم پیام‌ نمیداد و زنگ هم‌ نمیزد تا پرسیدم چی شده گفت من حق انتخاب دارم و اجازه بده فکرامو بکنم هنوز به نتیجه قطعی نرسیدم که تموم کنم رابطه رو الان یا نه. حال روحیم خیلی بده و نمیدونم چرا یهو کشید کنار وقتی انقدر با من خوب بود و میکفت دوسم داره و همه ی رفتاراش نشون میداد منو میخواد بهش گفتم گفت از نظر تو خوب بوده و نباید وابسته میشدی چرا یهو رفتار یه نفر ۱۸۰ درجه عوض میشه

  • ۰ خوشم اومد
  • ۱ مشاوره از شما
    • فرشاد حسین پور
    • سه شنبه ۲۷ آذر ۹۷

    علت های پشیمانی بعد از ازدواج

    علت های پشیمانی بعد از ازدواج:

    👈 چون در مورد عادت های همسر خود تحقیق نکرده ایم

    👈 چون نمی دانیم که همسر ما محبت خود را چگونه اظهار می کند.

    👈 چون در مورد تعداد فرزندان و تربیت آنها تفاهم و توافق نداشته ایم.

    👈 چون از روابط خانواده گی همسر خود نمیدانستیم.

    👈 چون نمی دانیم که همسر ما با مشکلات چطور برخورد می کند.

    👈 چون از نظر مذهبی اعتقادات مشابهی نداریم و نتوانستیم به تفاوت ها احترام بگذاریم.

    👈 چون نمیدانستیم که همسر ما انتظارش از ازدواج چیست.

    👈 چون نمیدانستیم که اهداف همسر ما در زندگی چیست.

    👈 چون نپرسیدیم که همسر ما در مورد شغلش در  آینده چه هدف دارد.

    👈 چون چند سالِ بعد از ازدواج خود را پیش بینی نمی کنیم.

    👈 چون در مورد همسر خود همه جانبه تحقیق و بررسی نمی کنیم.

    👈 چون ازدواج ما بر اساس وابستگی بوده نه عشق.

  • ۰ خوشم اومد
  • ۲ مشاوره از شما
    • فرشاد حسین پور
    • سه شنبه ۲۷ آذر ۹۷

    چگونه زن ، ناخواسته موجب دلسردی شوهرش می شود؟

    چگونه زن ، ناخواسته موجب دلسردی شوهرش می شود ؟

    ۱_  اگر زن با ارائه توصیه های ناخواسته ، سعی کند رفتار شوهرش را بهبود بخشد در نتیجه چون زن ، دیگر به مرد اعتماد ندارد مرد احساس می کند که مورد بی مهری همسرش قرار گرفته است .


    ۲_اگر زن با مطرح کردن ناراحتی یا احساسات ناخوشایند خود بکوشد رفتار مرد را تغییر دهد یا رفتار او را کنترل کند در نتیجه چون زن همسرش را آنگونه که هست باور ندارد و یا نمی پسندد ، مرد احساس می کند که مورد بی محبتی همسرش قرار گرفته است .


    ۳_ اگر زن به کارهایی که شوهرش برای او انجام می دهد اشاره نکند و فقط از کارهایی که انجام نداده انتقاد و گله کند در نتیجه چون زن از همسرش قدردانی و تمجید نمی کند مرد احساس میکند که مورد بی مهری همسرش قرار گرفته است .


    ۴_اگر زن رفتار شوهرش را ( مثل یک بچه ) اصلاح کند و به او بگوید که چه کاری انجام دهد در نتیجه چون مرد از سوی همسرش تحسین نمی شود احساس میکند که مورد بی محبتی قرار گرفته است


    ۵_گر زن بطور غیر مستقیم احساسات ناراحت کننده خود را با طرح سوالاتی نیش دار از جمله : « چگونه توانستی آن را انجام دهی ؟» بیان کند در نتیجه چون زن کارهای شوهرش را تایید نمیکند او احساس میکند که مرد خوبی نیست و مورد بی مهری همسرش قرار گرفته است


    ۶_اگر موقعی که مرد برای کاری تصمیم میگیرد یا اقداماتی را انجام می دهد و زن در صدد اصلاح مرد و یا انتقاد از او برآید در نتیجه چون زن مرد را تشویق به انجام کارها بنا به سلیقه خودش نمی کند مرد احساس میکند که مورد بی مهری همسرش قرار گرفته است.

  • ۰ خوشم اومد
  • ۳ مشاوره از شما
    • فرشاد حسین پور
    • يكشنبه ۲۷ آبان ۹۷

    شوهرم مشکل جنسی داره اصلا رابطه زناشویی با هم نداریم

    سلام خسته نباشین شوهرم مشکل جنسی داره اصلا رابطه زناشویی باهم نداریم همیشه فرار میکنه لباس تحریک کننده هم بپوشم براش فرقی نداره نمیدونم چکار کنم از قرصها هم استفاده کرده

    قرص های قوای جنسی هم استفاده کرده تاثیر نداره

    بیزحمت راهنماییم کنین

  • ۰ خوشم اومد
  • ۰ مشاوره از شما
    • فرشاد حسین پور
    • جمعه ۶ مهر ۹۷

    شوهرم طلاق میخواد هرکاری میکنم متقاعد نمیشه

    مراجعه کننده:سلام.مدت پنج ماهه من و شوهرم باهم اختلاف داریم و خانه پدرم هستم شوهرم طلاق میخواد هر کاری میکنم متقاعد نمیشه چکارکنم؟


    مشاور: سلام، به نظر باید با شوهرتون صحبت کنید و مراحل طلاق رو از منظر روانشناسی طی کنید که ببینید آیا ادامه زندگی بهتره و امکان پذیره یا خیر، سپس بعد آن بر تصمیمی که گرفته میشه مصمم بمانیم، پس لازمه از یک مشاوره کمک بگیرید تا بصورت حضوری یا تلفنی یا آنلاین مشکل شمارو از ریشه بررسی کندمیتونید از ما هم کمک بگیرید و پکیج ۳ ساعته طلاق یا ادامه زندگی رو دریافت کنید.

    برای گرفتن مشاوره از اینجا وارد شوید.

  • ۰ خوشم اومد
  • ۰ مشاوره از شما
    • فرشاد حسین پور
    • جمعه ۳۱ فروردين ۹۷

    با نگاه اول ایشون تو دل من نرفت!

    باعرض سلام و احترام خدمت شما مشاور محترم،ببخشید،بنده به خواستگاری دختری رفتم،با نگاه اول متاسفانه ایشون تو دل من نرفت،البته ایشون سفید هستند و از نظر مادرم و زن داداشم خوب هستند...اما بعداز اینکه رفتیم باهم صحبت کردیم دیدم بد نیستند،البته بازم صد در صد نپسندیدم،نظر پدرم هم اینکه ایشون اون  زیبایی رو ندارن،البته بنده خودم سبزه هستم،اما از لحاظ ظاهری خوش قیافه هستم،ایشون از لحاظ ایمان و تقوا و موارد دیگه عالی هستند بخاطر همین بنده شک کردم،نمیدونم حالا چکار کنم...میشه لطفاً کمکم کنید


    مشاور:

    خب زیبایی یک معیار نسبی هست اگه واقعا اذیتتون میکنه میتونید صرف نظر کنید اما اگه بتونید مشاوره آنلاین و یا تلفنی از ما بگیرید تا دقیقتر موضوع روشن بشه

  • ۰ خوشم اومد
  • ۰ مشاوره از شما
    • فرشاد حسین پور
    • پنجشنبه ۳۰ فروردين ۹۷

    برادرم بهم گفت نیاز جنسی داره گفت باید کمکش کنم!

    من یه دخترم ۱۵ سالمه برادرم دوسال از من بزرگتره بهم گفت نیاز جنسی داره گفت باید کمکش کنم گفتم من خواهرتم اما گفت بهم فشار میادمن امسال انتخاب رشته دارم اصلا از اون روز تاحالا حواسم جمع نمیشه واسه درس خوندن وارد اتاق شدم یهو پرید دیگه کاملا متوجه میشم این روزا که فیلم های ناجور نگا میکنه بعد چند ثانیه صدام زد رفتم تو اتاق این حرفو بهم زد همیشه سعی میکنم حواسم باشه چون تو مدرسه خیلی بهمون میگن بابام کارمنده مامانم خانه دار بلوز شلوار میپوشم کارمنده بانکه تو مدرسه معلما میگن تو خونه پوشش مناسب داشته باشین بابام مامانم داداش بزرگم که سربازه منوهمین داداشم حالت عصبی بهش دست میده سه سال پیش یه تصادف بد داشته بعد از اون اینجوری شده داداشم گفته نباید بگی اگه مامانم بفهمه بد میشه شما مامان منو نمیشناسیت خیلی رو اینچیزا حساسه وقتی داداشم بهم گفت بعدش گفت من همچین ادمی نیستم اما بهم فشار میاد باید چنتا از وسایل هاتم بهم بدی من واون زیاد پیش میاد ک تو خونه تنها باشیم خیلی بهم فشار میاد

    من پارسال با یه پسر دوست شدم خیلی بهش وابسته شدم با اینکه مجازی بود بعد از یه مدت گفت اکه میخوای باهات بمونم باید عمس روت پاتو بفرستی التماسش کردم اما کفت فقط همین که کفتم منم فرستادم فکر میکردم دیگه همه چی حله و باهام میمونه اما هی عکسای بیشتری میخواست سینا میتونه گوشیه منو حک کنه حک کردو عکسارو دیده بود عکس رون پام و بالا تنم با لباس زیر رفت به مامانم گفت اون موقع بدترین روزای عمرمو میگذروندم دلم میخاست بمیرم سینا رو من خیلی غیرتیه نمیدونم چیشد که اینو بهم گفت نذاشتن بابام بفهمه حالا اگه من برم به مامانم بگم میره به بابام میگه بابام منو میکشه سینا بهم کفت اگه فقط وسایلاتم بهم بدی کافیه گفتم نه گفت به کسی نگو چون هم من بدبخت میشم هم خودت

    چیکار کنم؟

    مشاور: اولا متاسفم بابت مشکلتون اما باید تماس بگیرید.

  • ۰ خوشم اومد
  • ۳ مشاوره از شما
    • فرشاد حسین پور
    • پنجشنبه ۱۶ فروردين ۹۷

    شوهرم با مادرم رابطه جنسی دارد!

    مشکلی دارم که نمیتونم به هیچ کسی بگم توقلبم پنهانش کردم ولی دوست داشتم ازیک مشاورتخصصی کمک بگیرم

    شوهرم با مادرم رابطه جنسی دارد!

    من یک زندگیه عالی دارم دوتابچه دارم همه افسوس زندگیمومیخورن شوهرخوبی داشتم ولی بهم خیانت کرد خیلی خیلی شوهرم مومن هست تمام نمازهاشو تومسجدمیخونه اهل دروغ نبود ولی علاقه زیادی به مامانم داشت بدبختی من اینه که مامانم جوون وقشنگه

    توعقدبودم ماخونمون دوطبقه بودمنو شوهرم طبقه بالابودیم وقتی پنج شنبه هامیومد،یک شب دیدم ساعت 2نصف شب شدشوهرم نیومدبالا ،رفتم پایین دیدم بابام وداداشهام که خوابن رفتم تواتاق دیگه دیدم شوهرم ومامانم به هم چسبیدن دارن ،خیلی ناراحت شدم رفتم توحموم میخاستم رگمو بزنم که ترسیدم بعدشوهرم اومدبالاگفت اگه بخای فکربدکنی همین الان میرم خونمون منم کم سن وسال بودم گفتم نه ،دیگه ذهنم درگیرشد 

    اصلاازشوهرم توقع نداشتم ازبس باایمانه

    رابطه جنسی داشتن

    من خودم خیلی خوشگلم قدم بلنده ،ورزشکارم ازهرلحاظی عالی هستم نمیدونم چرامامانمومیخاد

    من متولده1366 شوهرم1360 مامانم 1350

    هرجاکه مامانم باشوهرم قبلابیرون میرفتن همه فکرمیکردن مامانم زن شوهرمه ازبس جوونه

    بالباس ازپشت ازپشت وایستاده بود

    قبلامانتویی بودم من قهرمان آسیا وکشور هستم ،وقتی اومدخواستگاری گفت دوست دارم چادری باشی ،خیلی باحجابم ونمازخون اون چادریه ولی مثل من باحجاب نیست

    یک شب مامانم خونمون شام اومدن ،شب هم خوابیدن هواگرم بودرفتیم بالای پشت بام که بخوابیدم یکهویی نصف شب بیدارشدم دیدم دوتاشون نیستن بدنم به لرزافتاد اومدم پایین در روبازکردم دیدم شوهرم درازکشیده بالباس بودمامانم بالای سرش نشسته بودگفتم این موقع شب اینجاچکارمیکنین الکی گفت شوهرت دل درد بوده اومدم بهش داروبدم

    سه باردیدم ،یک بارهم تلفنشونو گوش دادم ،من ،ولی همه میگن شبیه مامانم هستم خیلی دارم دیوانه میشم

    الان بهتون جریان و اتفاق توعید رومیگم

    توعیدرفتیم مسافرت خونه خالم ،مامانم توحیاط بود ازتوحیاط راه داشت به زیرزمینشون ،بعدشوهرمم رفت توحیاط یکهویی بلندشدم رفتم یواشکی حرفاشونو گوش کردم دیدم شوهرم به مامانم پیله شده بیابریم زیرزمین اونم میگفت زشته میبینن شوهرم گفت کسی نمیاد هم رفتن زیرزمین منم رفتم زیرزمین مامانم فهمیدسریع به شوهرم گفت داره میادپایین چیزی ندیدم فقط اخماموکردم توهم مامانم فهمیدناراحتم شوهرم رفت ته زیرزمین الکی صداشوبلندکردبه خالم گفت چه زیرزمین بزرگی دارین مثلامنو ندید دیگه ناهارنخوردم همه فهمیدن ناراحتم خالم گفت چکاری کشتیهات غرق شده ،به شوهرم چیزی نگفتم هی میگفت چراناراحتی هیچی نگفتم گفتم میریم توجاده فکری نشه منو بچه هاروبه کشتن نده دیرم میشد برسم خونه تااینکه رسیدیم خونه منتظربودم بچه هابخوابن به شوهرم گفتم بیاتواتاق کارت دارم یک قرآن هم بردم که قسم بخوره هم میخاستم بگم برای چی ازدستت ناراحتم گفت درمورد زیرزمین میخای بپرسی خیلی بدی که بخوای بهم تهمت بزنی بامامانت رفتیم زیرزمین روببینیم گفتم بایددست روقرآن بزنی که باورم بشه هرصحنه ای که تاحالاازشون دیدم بهش گفتم خودموزدم گریه کردم که میخاستم ازحال برم اونم گریه کردگفت به خدادست خودم نبوده میخاستم برم دکترکه چرااینقدرمیخاستم بامامانت باشم


    ازروزشنبه که اومدیم هی گریه میکنه دست روقرآن میزاره که دیگه هیچ رابطه ای باهاش نخواهم داشت ،مامانم صددرصدفهمیده علت ناراحتیمو،اون هرروزبهم زنگ میزدالان ازروزشنبه هنوزبهم زنگ نزده برعکس باشگام نزدیک خونشونه ازشنبه باشگام بازه شاگردام میان مجبورم برم بایدبچه هاروبزارم خونشون چون توباشگاه اذیت میکنن نمیزارن آموزش بدم حالاموندم چکارکنم


    دیشب پتو رو صورتم کشیدم شوهرم اومدم نازموبکشه پتو رو از روبکشه نزاشتم گفت میخام ببینمت گفتم ده سال بهم محبت نکردی الان مهربون شدی ولی ازروزی که دیدهمه چیزو میدونم همش برام گل میخره طلامیخره کارای خونه رومیکنه پیام داده که تومسجدقسم خوردم که بهترین زندگی روبرات بسازم ولی دیگه اززندگی بدم میادازهمه چیزمتنفرم هیچ چیزی خوشحالم نمیکنه


    حالابگین بااین بدبختی چکارکنم؟

  • ۰ خوشم اومد
  • ۴ مشاوره از شما
    • فرشاد حسین پور
    • پنجشنبه ۱۶ فروردين ۹۷