خیلی طولانیه قضیه برمیگرده به ۶سال پیش وقتی که برای اولین بار عاشق شدم

اون موقع ۱۴سالم بود برادر دوستم منو دوست داشت و من هم یواش یواش بهش دل بستم قرار بود ازدواج کنیم ولی بنا به گفته زن عموم که پسر خوبی نیست منم هم دل سرد شدم بهش گفتم دیگه سراغ من نیادخیلی تلاش کرد که باهام حرف بزنه ولی من نزاشتم حرفاشو بزنه بعد از اون همش با پسرا دوست میشدم عاشق خودم میکردم ولشون میکردم به نوعی فراموشش کنم  تا اینکه ازدواج کردم اصلا نمیتونستم با شوهرم بسازم همش دعوا بحث تا اینکه جدا شدم ازش بعد دو هفته پیش دوباره عشقمو دیدم ولی چه دیدنی زن داشت شماره رد بدل کردیم اون میگفت هنوزم دوستم داره منم دوستش دارم

از زندگیش اصلا راضی نیست چون  خاهراش طلاق گرفتن مادرش خیلی بی تابی میکرد مجبور شد زن بگیره تا مادرش بلکه اروم بشه قرار شد از زنش طلاق بگیره تا باهم ازدواج کنیم گفتم به خاطر من زندگیتو خراب نکن گفت نه خودم از این زندگیم راضی نیستم ولی دیروز یهو همه چی خراب شد زنش فهمید گفت باهم هیچ تماسی نداشته باشیم چون اوضاع خراب تر میشه من از دیروز همش تو خودمم گیجم نمیدونم چمه حس مردن دارم حس افسردگی بماند که چقدر گریه کردم

سردرد سر گیجه دارم حس خودکشی دارم

ما همدیگه رو دوست داریم نمخام از دستش بدم