پدرم منو خیلی اذیت میکنه وقتی توخونه تنها هستیم میاد تو آشپز خونه و از پشت منو بغل میکنه و همش بهم میچسبه چند بار هم سینه و رون منو لمس کرده! وقتی میخابم میاد از پشت تو رختخواب منو بغل میکنه و سینمو میگیره،نصفه شب و نیمه شب هم حتی منو تو خواب لخت کرد اما من به خودم تکون میدادم تا بلکه ولم کنه.


مراجع: سلام جناب حسین پور حقیقتش پدرم خیلی منو اذیت میکنه از این جا شروع کنم که وقتی مادرم فوت کرد منو پدرم و دادش کوچیکم که چیزی هنوز نمیفهمه تنها شدیم پدرم وضعش خیلی خوبه به همین خاطر دوباره ازدواج کرد و یه زن هم آورد تو خونه اما همیشه به من میگه تو مثل مادرتی خیلی خوشکل و زیبا و س.ک.س.ی!



منم سرخ میشم و نمیدونم چی بگم میگم تو که خیلی بابای خوبی هستی و حتما هم دلت واسه مامان تنگ شده اونم به علامت چیزی میگه و با چشمک زدن و نگاه کردن و خیره شدن به من منو آب میکنه وقتی من بخام حالم بهتر بشه اون میاد تو آشپز خونه از پشت منو بغل میکنه و بهم میچسبه و سرشو میکنه تو موهام و میگه تو دختر خودمی!


منم میگم بابای عزیزم ممنونم تو هم بابای خیلی خوبی هستی اجازه هست برم؟!(اینو میگم که ولم کنه! خودمو میزنم به اون راه تا نفهمه) شبها کارم شده گریه کردن آخه تو خوابم میاد تو رختخوابم منو از پشت بغل میکنه و مدام بوسه میزنه کارشه تا اینکه حتی دست به سینه هامم میزنه و من اون موقع تنها کاری که ازم برمیاد اینه که خودمو تکون بدم تا ولم کنه میدونم اگر عکس االعملی نشون بدم امکانش هست بزور باهام رابطه برقرار کنه و به همین خاطر فرداش اصلا به روی خودم نمیارم چندبارم رفتم پیش مشاور گفته بابات بیمار روانی هست میتونی شکایت کنی!


آخه بابامه نمیتونم که شکایت کنم زشت نیست؟!!


خلاصه این روزا کارم شده گریه نمیدونم چیکار کنم حقیقتش دیگه چند باری خواستم خود کشی کنم اما بگم من مذهبی هم نیستم


بابام ۳۷ سالشه منم ۱۸


اگه راهکاری به ذهنتون میاد بهم بگین خیلی لازمه


البته تاحالا به رابطه ختم نشده اما خوب امکانش هست به همین خاطر میخام جلوگیری کنم.