من تو زندگی با شوهرم تمام خلاقیت هام توانسته هام و خواسته هام سرکوب شدن چون ایشون اساسا یه آدم بی تفاوت به اصول وقواید بنده هستن فقط خواسته های خودشون براشون اهمیت داره و اصلا برای فهمیدن و درک خواسته ها و دوست داشتنی های بنده تلاشی نمی کنن  و ده سال من منتظر یه سوپرایزم یه اتفاق جدید یه تفاوت در رفتار یه درک متقابل و یک تفاهم و موندم چه کنم و واقعا خسته شدم و همیشه در حسرت رفتار دیگران با همسراشون هستم وقتی میبینم موقع صحبت کردن خانوم آقا تموم توجهش به چشمای خانومش اشک تو چشام حلقه میزنه در صورتی که این توقع از همسر من بعیده ویا وقتی راجع به موضوعی باهم بحث و گفتمان میکنن رو خیلی دوست دارم همیشه وقتی ناراحتم بدتر شرایط رو برام مشکل تر میکنه و وقتی مریض میشم باورم نمیکنه من از درون خیلی داغونم البته رفته رفته نسبت به ایشون و زندگی کمی سرد شدم ولی ایشون اصلا این سردی ها براشون مفهومی نداره و متوجه تغیر رفتارهای من نمی شن