سلام نمیدونم ازکجابگم....فقط میدونم زیاده...هرچی به سال جدید نزدیک میشیم من حالم بدترمیشه نمیدونم چراهرکارمیکنم یاس وبی انگیزگی و دلشوره ازم دورنمیشه...یاس چرا؟ چون وقتی فکرمیکنم من ک دارم وظیفمو توزندگی درست انجام میدم وهمیشم تلاش میکنم... چرا خدا نگام نمیگنه بببینید اون واقعا نگام نمیکنه....من واقعا تنهام باکلی مشکلات... خسته ام نمیتونمم جابزنم.....من براپیداکردن کار تلاش میکنم... برارفتارام تلاش میکنم اما نه کاری گیرمن میاد ن اون چیزای ک دلم میخواد یااون احترامی ک ازبقیه انتظاردارم


من مادرم چهارساله فوت شدن... هرگز نتونستم باهاش کناربیام بانبودش....بعد مادرم خانواده مادریم خیلی بی معرفت هستن اونجوری ک باید ب ماسرنزدن ورسیدگی نکردن....توشبای عید وباقی مناسبتای ک میتونستن ماروتنهانذارن گذاشتن ومیذارن...ب خدا توقع ندارم اماهمش فکرمیکنم چه طوراین همخ بی وجدانن..

من نمیدونم چمه....دوس دارم سر یکی داد بزنم کلی چیزارو بشکونم

به خاطر آرزوهایی ک هنوزم بهشون بدهکارم 

ووقتی میبینم دیگران رو ک به آرزوم رسیدن میشکنمو شکستم

اصلا چرا دختردایی من باید پدرومادرش موقعیت اجتماعی خوب وضع مالی خوب بدون هیچ خاطره بدی توبهترین شرایط اما من وخواهرم بی مادر بی پدر.....تشنه محبت مادر.....نمیدونم واقعا درک میکنید صحبتهام رو،،،

من دنبال صمیمیت باخدام چرا نگام نمیکنه چرا من به هبج جانرسیدم چرا من ک تودبیرستان نمره اول بودم هیچی نشدم چرا اخه چرا....من حالم بده....حال دلم بده

چرادوستای من ب همه جارسیدن....

سه. سال ازعمرم تلف شد....هیجدهذسالگی براکنکور خوندم اما الان ک یادم میاد همش دعوای پدرومادرو سختی شرایط خونه بود شدم ده هزار اما انتخاب رشته چیزی قبول نشدم....سال بعد کنکوردادم ودانشگاه ازاد شیمی اوردم بعد اتمامش...دوباره رفتم سراغ آرزوم پزشکی اما سه بارپشت هم قبول نشدم الان فقط عمرم تلف شد همین

دلم هم پره هم گرفته 

چیکارکنم چرا همه شادن اما من نیستم....من ازخودم وهیچی خودم راضی نیستم....حالم خوب نیست اصلا خوب نیست