منو شوهرم خیلی اوایل باهم خوب بودیم تا اینکه سرو کله خواهرش بعد از طلاق گرفتنش در زندگی شخصی ما پیدا شد، طوری اومد و مارو از هم پاشید که بارها مشاوره های حضوری رفتیم اما کارساز نبود و این وابستگی شوهرم به خواهرش هم قوز بالاقوز شد و حرف شنوی به خواهرش رو افزایش داد و من و شوارم حتی در رابطه جنسی دچار سردی شدیم و من افسردگی شدید گرفتم و باز به مشاوره حضوری رفتم و خودمو درمان کردم با کمک مشاور اما شوهرم خب اونطرف ماجرا بود و در رابطه ما همکاری لازم رو نکرد تا اینکه زندگی شخصی منو شوهرم با خواهر شوهرم یکی شد و الانم همینطور شده!

در زمان های قدیم خانواده شوهرم همیشه خرج دختراشون رو به عهده پسر ارشد این خانواده میذاشتن لذا اونا هم از این پسرشون سواستفاده میکنند و خرج خواهرای دیگه و مادر خانواده رو به عهده این پسر که شوهر منه میذارن، الان من واقعا موندم خیلی گیجم حتی خرجی خونه درنمیاد اما خرجی اونا رو قشنگ سر ماه میده موندم چی بگم دیگه..


مادرش هم خیلی تو زندگیمون دخالت میکنه، طوری که همش مدیریت رفتار و خرج و رفت و اومد و در کل همه مسائل پسرش رو بصورت امار دقیقی داره و حتی یک دفتر داره که مینویسه!

من موندم دعواشون کنم چون پر شدم از ناگفته ها

یا سکوت کنم اما خب توانش ندارم دیگه

راه سومی هم هست اینه که بواسطه ی داداشش که خیلی منطقیه و از این خانواده خودش رو کنده و جداکرده کمک بگیرم اما خب اون داداشش هم از من خوشش میاد! قبلن اون از من خواستگاری کرد و بعد ها نشد و این داداشش اومد خواستگاری

انگار هیج راهی ندارم 

جز اینکه بسوزم و بسازم

بگین چیکار کنم..