سلام من دختری هستم 14ساله من کلاس ششم با دختری آشنا شدم رفتار و اخلاقش رو خیلی دوست داشتم و همین باعث علاقه ی شدید من به اون شد اون خیلی به من بی توجهی میکرد کلاس ششم یک شب آرامش نداشتم همش میترسیدم باهام قهر کنه و اون از این موضوع سواستفاده میکرد و هر چی میگفت اگه انجام نمیدادم باهام قهر میکرد منم به خاطر همین همه ی درخواست هاشو قبول میکردم خیلی سخت بود من و اون و یکی دیگه سه تا دوست صمیمی بودیم اون به اون یکی  توجه خاصی نشون میداد و من از این موضوع خیلی ناراحت میشدم تا این که یک روز همه ی توقع هامو ازش بهش گفتم این منم بغل کنه با منم بره بیرون به منم محبت کنه منو به اسم صدا بزنه بامنم خوش اخلاق باشه همرو گفتم اونم گفت من اصلا دوستت ندارم شکستم اینو حس میکردم اون سال همش فکرم مشغول بود همش به اون فکر میکردم به این بهم خیلی بدی کرد اما من بخشیدمش هر شب گریه میکردم اون سال به هر بدبختی گذشت سال هفتم مدرسه عوض شد فهمیدم اونم تو اون مدرسست خیلی ناراحت شدم و به معاونمون گفتم منو با اون تو یک کلاس نندازه و همین طورم شد اون سال خوب بود ولی دیگه من دوست صمیمی نداشتم و میترسیدم از این که دوستی انتخاب کنم که بعد باهام اینطوری کنه سال هفتم گذشت درسته دوست صمیمی نداشتم ولی با پنج نفر بیشتر میگشتم سال هشتم اونا ازم جدا بودن کلاسو عوض کردم وقتی رفتم دیدم اونم تو اون کلاس تصمیم گرفتم امسال باهاش باشم و ازش فرار نکنم میز اول بودم اون میز آخر شلوغ بود واسه همین خانممون اونو اورد جلو یعنی بغل دست من سال نیمه شد احساسم بهش عمیق تر هر وقت میاومد جلو و کنارم میشست ضربان قلبم بالا میرفت دستام یخ میزد اینو حس میکردم واقعا همین طور بود دوست داشتم بشینم فقط نگاش کنم و بهش بگم چقدر دوستش دارم خیلی زیاد خیلی وقتی کنارمه آرومم یه آرامش خاصی دارم خیلی خاص حتی اگه کیفش باشه و خودش نه بازم آرومم ولی خودش باشه یه چیز دیگس با خندش خندیدم و یه روز که گریه میکرد تا اشکش ریخت ناخاسته اشک منم ریخت به یکی این قضیه رو گفتم گفت تو اونو دوست نداری این حس تو عشق آره من عاشقشم خیلی ولی نمیتونم بهش بگم این اذیتم میکنه میترسم از این که باز بهم بگه واسم مهم نیست و من دوستت ندارم کمکم کنید چیکار کنم بهش بگم یا نه

اصلا فراموشش کنم یا نه؟؟؟؟؟