دوست دارم باهاش حرف بزنم اما یه جیزی جلومو میگیره

من  مادرم قبلا سر یه سری مشکلات از خونه پدریش طرد شد و تا ۱۵سال دور از خونوادش بود یعنی هیچ ارتباطی با هم نداشتن بعد ۱۵سال به صورت مخفیانه با خواهرش و داداشاش رفت و امد کردیم فقط خاله هام و دایی هام و پدر بزرگم و بچه های خالم و داییم خلاصه یه روز یکی از پسر خاله هام با هم چت میکردیم رفت و امد هم شد که من کم کم عاشق اون شدم اما نمیدونستم چیکار کنم نه از احساس اون خبر داشتم و نه اینکه برای این رابطه سرنوشتی میبینم اخه پدر پسر خالم یا همون شوهر خالم از وجود ما کلا خبر نداره چن روز گذشت تا اینکه پسر خالم بهم گفت که بهم علاقه داره اون روز من رو ابرا بودم تا دو ماه منو اون با هم بودیم از هر لحاظ اون تک بود برام اما همیشه میگفت من عذاب وجدان دارم که چرا تو رو وابسته کردم با اینکه میدونستم ممکنه نتونیم به هم برسیم منم دلداریش میدادم که امیدوار باشه حتی یبار گفت که میخواد به مادر هر دومون بگه تا دیگه این رابطه مخفی نباشه اما من قبول نکردم خیلی اصرار کردم تا قبول کرد چون هم خجالت میکشیدم هم میترسیدم این قضیه گذشت تا اینکه یه روزی پسر خالم رو دیدم که رفتارش نسبت به قبل سرد شده هر چی پرسیدم چرا نمیگفت تا اینکه یه روز گفت که عذاب وجدان  داره که چرا وابستم کرده و میترسه ما به هم نرسیم و من بشکنم خیلی سعی کردم جلوشو بگیرم اما گفت عذاب وجدان داره و باید صبر کنم تا موقعیت مناسب پیش بیاد و به پدرش بگهو گفت که تا اون موقعه هم میل خودمه میخوام منتظرش باشم یا نه و الا چهار ماهه ازش بیخبرم ولی به شدت دلتنگ اون هستم این ۴ماه برای من بدترین روزای عمرم بوده چن روز پیش دختر خالم امده بود بش گفتم گفت که دو سال پیش بهش گفته که منو دوس داره دختر خالمم بش گفته چرا بش نمیگی گفته نمیتونم میترسم به هم نرسیم و اون بشکنه عذاب وجدان میگیرم اونو وابسته کنم الانم هرچی خالم میخواد براش زن بگیره قبول نمیکنه توی این ۴ماه هر از چن مدت با هم یه چت مختصری با هم داریم که فهمیدم حال اونم مثل منه اونم دلتنگه

من الا نمیدونم چیکار کنم خیلی دلتنگشم دوس دارم باهاش حرف بزنم اما یه چیزی جلومو میگیره نمیزاره برم باش حرف بزنم اما خیلی بیتاب و قرارشم دیگه کلافه شدم از این حالت خواهش میکنم یه راهکاری بهم بدین.