سارا:سلام وقتتون بخیر جناب، راستش من یه دختر ١٩ ساله هستم توی خانواده خیلی مشکلات دارم خیلی زیر منگنه منو قرار دادن دوساله با یه اقا ٤٠ ساله دوست شدم پسر هستن هنوز و ازدواج نکردن هنوز و به مرور زمان درد دل میکردم راهنماییم میکردن وابسته شدم الانم عاشقش شدم، راستش خودش هم منو خیلی دوست داره اما بخاطر اختلاف سنیمون نمیدونه چیکار کنه، راستش از شما کمک میخواستم مشکل اینجاست که از بچگی کلا بهم گیر میدادن و همه چیو بهم سخت میگرفتن ببینید من توی خونه خیلی تنها تر از اون چیزی هستم که شما فکرشو کنید...من رفتم توی گروه یه اقا از پست من فهمیدن که مشکل دارم با اجازه گرفتن اومدن پی وی من و به زور همه چیو از من خواستن واسشون تعریف کنم منم گفتم کل جریان البته قبل از اون اقا با یه دکتر دوست بودم و اون اقا بخاطر همون روی من حساس شدن و کمکم کردن که دکتر ول کنم

ببینید من از ١٦ سالگی با یه دکتر دوست شدم دندانپزشک بودن و بالاخره یک روز شمارشونو به بهانه ای دادند و منم یهویی ناخواسته اشتباهی بهشون پی ام دادن و عذر خواهی کردم گفتن شما گفتم فلانی هستم و اونم بالاخره چت ادامه دادن و دوست شدیم دوسال دوست بودیم مجازی فقط من پیششون اصلا نرفتم هرگز البته خیلی هم اسرار کردن اما من قبول نکردم بعد اون اقای دکتر قبلا خانومشونو طلاق داده بودن دلیلشو هم بمن نگفتن من فقط بخاطر اینکه درد دل کنیم و چت کنیم وقتمون بگذره فقط باهاشون بودم بعد فهمیدن خانوادم سخت گیرن و...گفتن بیا از ایران میبرمت و مال من میشی و از این حرفا دیگه دوسال با هم بودیم بعد کم کم منو متقاعد کرده بودن و من کم کم داشتم راضی میشدم که توی گروه رفتم و با یه پست اون اقا توی گروه اجازه گرفتن و اومدن پی وی من با نرمی و ارامی و ادبیاتشون با من حرف زدن و منم کل این جریان براشون گفتم بعد خیلی ناراحت شدن خیلی منو نصیحت کردن گفتن که من تورو واسه خودم نمیخوام فکر بد نکن من نمیخوام بدبخت بشی و...

خیلی اقای با شخصیتی هستن چون در طول این دوسال که باهاشون هستم عکس از من نخواستن کلا از هر طریقی که امتحانشون کردم مشکلی نداشتن کم کم با ادبیاتشون و حرفاشون من بهشون وابسته شدم خودمم نمیدونم چی شد یهو به خودم اومدم دیدم عاشقشون شدم الانم خیلی بهشون وابسته ام...خیلی مرد پاک و از همه لحاظ یک مرد واقعی هستن ایشون همون اول شماره خواهرشونو دادن گفتن اگه با من راحت نیستی میتونی با ابجی من صحبت کنن

مطمئنا کمکتون میکنن منم یکبار به خواهرشون به یه دلیل زنگ زدم خواستم حال برادرشونو بپرسم گفتن که در استانه طلاق گرفتن هستن و مزاحمشون نشم  چون توی حالت روحی خوبی نیستن خب اونم منو میخواد اما اگر خانواده من قبول نکردن چی اخه من توی دنیا به هیچ جنس مخالفی به دلایلی اعتماد و اطمینان ندارم تنها کسی که اعتماد دارم این اقاست.