سلام من نمیدونم چطوری بگم ولی داداشم وقتی منو توخونه تنها گیر میاورد و میدید کسی خونه نیست سریع میومد منو بغل میکرد و از پشت خودشو بهم میچسبوند، مثلا مدتی پیش یعنی بر میگرده به ۱۴ سال پیش که من ۱۱ سالم بود داشتم میرفتم خونه متوجه شدم کسی خونه نیست دیدم داداشم خونست بعد چیزی نگذشت ک دیدم پای تلویزیون که نشسته بود و داشت فیلم مبتذل نگاه میکرد بلند شد گفت خواهر خوشکلم بیا کنارم بشین و این حرفا من گفتم نمیام فیلم رو قطع کن اما گوشش به این حرفها بدهکار نبود رفام لباس عوض کردم و یه دامن بلند مشکی پوشیدم ولی خب من هیچی زیرش نمیپوشیدم همیشه،نشستنی منو از جلو بغل کرد بعد من گفتم چیکار میکنی بلند شدم برم اونم بلند شد و منو از پشت لمس کرد و بعد بغل کرد منم خب خیلی بدم اومد برگشتم توگوشی بهش زدم اما اون دست بردار نبود جلوشو به پشتم میمالید و  کمی هم سینمو دست میزد خب من هم  واقعا قفل شده بودم منو خوابوند زمین و رو دامنم از پشت خوابید روم و یک دستش رو برد زیر شکمم و مبخواست کاری کنه که نمیذاشتم تو این موقع بود که مامانم سر رسید و اونم تو این حالت مارو دید اما داداشم دامنمو بالا زد و لختیشو به باسنم مالید و همینطور داشت میمالید که مادرم رفت تو آشپز و منم واقعا داشتم دیوونه میشدم اما دیدم مامانم یه چاقو برداشت اومد سمت داداشم گفت بلند شو از روخواهرت حیوون

اونم بلند نمیشد نمیدونم داشت به اوج لذت میرسید یا نه ولی منم خیلی ممانعت میکردم بعد چند ثانیه ای بلند شد و شلوارشو بالا کشید و زد بیرون منم دامنمو دادم پایین و بلند شدم و مامانم هم منو بغل کرد و گفت میرم به باباش میگم و این حرفا ولی من داداشمو دوست دارم بعد مامانم زنگ زد به بابا که اینطوری شده و بابام هم اومد خونه سریع و سریع منو کتک زد و افتاد روم و منو تا جون داشت زد بعدش یه چاقو برداشت رفت بیرون بعد من تو دلم غوغایی و دلهره ای بود که نکنه یکیشون زخمی بشن یا کشته بشن ولی واقعیت داشت

رفتم تو کوچه دیدم دعوایی هست و مردم دارن جدا میکنن ولی خب دیدم صدای ناله میاد و فهمیدم داداشم چاقو خورده رفتم تو کوچه نزدیکتر دیدم آره بابام هم چاقو رو انداخته و همش بهت زده یه کنج کز کرده و خیره ولی داداشم افتاده زمین و مردم هم آمبولانس زنگ زدن ولی فایده نداشته داداشم تموم کرده بود

اون موقع من ۱۱ سالم بود و داداشم هم ۱۷ سالش بود ولی خب از ۸ سالگی منو تو بغل میکرد و تا همین ۱۱ سالگی طول کشید اما متاسفانه  من الان که شوهر کردم کلا ز تاریکی میترسم و نمیتونم بخوابم و باید روز بخوابم و کابوس زیاد میبینم و در کل به هیچکسی توی دنیا اعتماد ندارم  تو رابطه جنسی با شوهرم اصلا نمیتونم لذت ببرم و همش میترسم شوهرم بنده خدا خیلی خوبه خیلی دوست داره کمکم کنه و همش محبت میکنه نمیذاره آب تو دلم تکون بخوره ولی خب من با خود مشاور یعنی آقای حسین پور صحبت کردم و توضیح دادم و کمی کمکم کردن که حالم بهتر شده و راه کارهایی دادند ولی خب هنوز گهگاهی حالم بد میشه ولی با راهکارهایی بهتر هستم.

داستان واقعی زندگی من همین بود میخواستم به اشتراک بذارم . تشکر از وبلاگ خوبتون آقای حسین پور و کمک های شما .

پاسخ: 

باسلام ، خواهش میکنم امیدوارم بهتر بشین،این هم به خاطر درخواست خود نویسنده مطلب ؛توی وبلاگ گذاشته شده.

دوست عزیز راه کارهایی که عرض کردم رو حتما طبق روندی هم که عرض کردم ادامه بدین ،شما دوستان هم میتونید مشاوره تلفنی یا تلگرامی بگیرید .(برای گرفتن مشاوره یا ارسال مشکل خود اینجا کلیک کنید)

سالم باشید .