سلام منو شوهرم عاشق هم شدیم وازدواج کردیم در طول ده سال زندگی خیلی مشکل داشتیم تمام مشکلات ما به دلیل عدم ناسازگاری بود یه پسر ۴ ساله هم دارم .شوهرم ادمیه که حرف حرف خودشه حتی برای من هم تصمیم میگیره .دعوا که میشد خیلی بد دهن ودست بزن داره تقریبا یک سال قبل با منشی خودش رابطه برقرار کرده بود فهمیدم بهش گفتم گفتش تو شکاکی وذهنتو باید شستشو بدن این مدت هر چه بیشتر یقین پیدا میکردم بیشتر انکار میکرد تا حدی که دیگه منو نمیدید ننو مجبور کرد بخاطر تهمتی که زدم از منشیش معذرت بخوام منو اورد خونه بابام گذاشت گفت دخترت مریضه .خودمون مشکل مالی داشتیم ولی براش طلا وماشین خریده بود.همش قسم دروغ میخورد الان با سند ومدرک متوجه شدم باهمند خودشم اعتراف کرده گفته اشتباه کردم ولی من نمیتونم باور کنم اخه من چند بار تذکر دادم ازش خواهش کردم چیزی که نمیتونم بپذیرم که بابت این دختره خوردم .الانم رفتم شکایت کردم ازش بابت مهریه ورابطه نامشروع .رابطه نامشروع رو رضایت دادم چون دوسش داشتم قرار بود نصف خونه رو بده بریم سر زندگی ولی باز زد زیر همه چیز .دارم دیونه میشم واقعا نمیدونم چیکار کنم یه بغضی تو گلومه که داره خفم میکنه چیرای دیگه هم هست که از حوصله شما خارجه .گاهی دلم میخواد برم وپشتمم نگاه نکنم وگاهی میگم پسرم وخودم چی میگم شاید درست بشه این حس دو دلی عذابم میده