من از شوهرم 5سال بزرگترم.ایشون شیرینی فروشی داشتند و من براشون کار می کردم از سال 86با هم بودیم سال 95با هم ازدواج کردیم مادرشون راضی نبودند ولی ما همدیگه را خیلی دوست داشتیم هنوزم دوست داریم.رابطه ام با خانواده اش خیلی عالیه ولی خودم یکم نسبت به رفتارهای گرم شوهرم با مادر و خواهرش حساس شدم.آخه وقتی اونها را میبینه به من زیاد توجه نمیکنه.البته چند وقتیه که اینطوری شده.من خیلی غر میزنم ولی ایشون هیچی نمیگه.من سریع خوب میشم و میرم نوازشش می کنم ولی ایشون خیلی مغرور.چند وقتی هست زیاد با هم رابطه نداریم بهم نگاه نمیکنه.میگه دوست دارم ولی با این کارهات ازت زده شدم.من مثل تو نیستم بحث بشه بعد سریع یادم بره.من خیلی بهش شک دارم.ولی اون من را خیلی آزاد گذاشته.حتی همه پولهاش پیش منه.هیچ حساب بانکی نداره.ولی من حس میکنم با کس دیگه ای رابطه داره چون ی مرتبه تو گوشیش مسیج دیدم حالا برا گوشیش رمز گذاشته.با اینکه من هیچ وقت سر گوشیش نمیرم.با یکی از دوستاش خیلی خوبه دوست داره جمعه ها با اون باشه.حرصم در میاد.حس میکنم براش مهم نیستم


راستی ایشون تک فرزد پسر هستند و برادرشون سال 84فوت کردند.پدرشون هم سالها قبل با کس دیگه ای ازدواج کردند و مادرشون با بچه ها تنها زندگی میکردند