دختری ۲۳ساله هستم ۵ماه امدم شهر سرکار منشی یک آقای ۳۰ساله هستم قبلا مشاوره برامشکل خانوادم رفتم رفیق رئیسم بوده موقع منو دید اولش نشناختم به صاحب کارم گفته بود ازمریضامه جریان بهش گفته بود الکی بهم گفت نه پارساچیزی نگفته فقط گفت رفتی پیشش باورکردم بهم میگفت آبجی خانم منشی خیلی باهام خوش اخلاق مهربون بود یه روز که دلم براخانوادم تنگ شده بود تو اتاق کار گریه میکردم دید امد دلداری دادن بعد ساعت کاری میخواستم برم خونه گفت بمون کاردارم خودم میرسونم قبول کردم بعد برد تو کوچه هاوخیابونا دور زدن تعجب کردم ازطرفی هم ترسیده بودم اماسعی کردم بروز ندم گفتم آدم که ازداداشش نمیترسه برد یه جاقشنگ انقد دلم گرفته بود بغض داشتم حرف زدم وگریه کردم این کار ۳باری تکرارشدتا به اونجاعادت کردم همش ازش خواستم منوببره اونم از عشق وعاشقیش شکست وابستگی حرف زد قسم خورد بهم وابسته شده میخواستم تسویه کنم اما خواهش کرد منم گفتم عادی شدم میرم گفت باشه تا ۲ماه اول خوب ومهربون خنده های بامزش بود هوام داشت تا عادی شدو کیفش کرد دوست دخترپیداکرد فهمید من وابستش شدم همش باتندی وفحش وتوهین حرف میزنه حالا دنبال یک راهم میخوام این لاشی رو فراموش کنم چطوری بهش بفهمونم دیگه برام مهم نیست لطفا کمک کنید


مشاور:

ضمن ابراز تاسف بابت اینکه فریب خوردید و وابسته شدید باید عرض کنم که روش های برای ترک وابستگی و گذر از وابستگی به استقلال وجود داره اما نیازه شما تماس بگیرید و مشاوره تخصصی دریافت کنید.

شاید دوستان همیشگی وبسایت زندگی برتر نظراتشون رو بگن و شما بهره ببرید اما با روند مشاوره تخصصی متفاوته.


مطالب پیشنهادی زندگی برتر:

دوست پسرم باهام سرد شده