Masoumeh:من زمانی که هفت سال داشتم مادرم رفت بیمارستان کسی نبود به درسهای من رسیدگی کنه و همیشه تو درس ضعیف بودم حتی سه نفر متاسفانه از من سو استفاده کردن دو نفر از پسرهای همسایه یکیش هم برادر خودم سنم کم بود و اطلاعی نداشتم تا اینکه سنم بیشتر شد به مادرم گفتم دو تا پسر همسایه از پشت رابطه داشتن خواهرشون نشسته بود نگاه میکرد ولی برادرم مثل یک زن شوهر رابطه داشت ولی خداروشکر اتفاقی برام نیفتاد مادرم خیلی ناراحت شد هر سه اتفاق تو زمان هفت سالگی بود داداشم برد اتاق بالا لختم کرد در و قفل کرد داداش سومم بود فقط یادم میاد یکبار ولی بختک شده تو زندگیم من از بچگی تا الان روی خوش درست ندیدم یکی رو دوست داشتم ازم گرفتن از برادرم کتک خوردم الان هم یکی هست مثل برادر دینی هست سیزده ساله تو زندگیمه میخوام برم ببینمش همین برادری که منو کتک زده نمیزاره آخه اون پسری که دوستش دارم همون شهره در کل از زندگیم خسته شدم نه دوست دختری دارم که حالمو بپرسه نه دوست پسر همیشه حسادت میکنم به دختر پسرای که میرن میگردن