بخاطر خیانت از همسرم طلاق گرفتم و بعد از جدایی میترسم کسی رو دوست داشته باشم حتی برای خواستگاری بی میل شدم

سلام خسته نباشین آقا هستم 27سالمه یکو نیم سال پیش نامزددار شدم دختر داییم بود 9سال ازم کوچیکتر اونا مشهد منم شهرستان و  ساعت از هم فاصله داشتیم خیلی خیلی عاشقش بودم همه میدونستن بعد عقد هر وقت میرفتم پیشش گل میخریدم هرچی میخاست با اینکه اوضاع مالیم خوب نیست شده با قرض تهیه میکردم طوری بودم ک حتی اقوام نزدیکش که همسن بودند حتی خواهرش حسودی میکردند بگذریم حدودا شیش ماه پیش گوشیشو نگا کردم خواب بود دیدم تو تل چت مخفی داره رمز زدم تا درست درومد و دیدم یک پسر پیام داده که عکسای اون روزی که اومدی خونمونو داشتم نگا میکردم و جالب بود و اینا اینم جواب داده بود عه حذف شده برام بفرست اینارو دیدم آتیش گرفتم یعنی عشق من بهم خیانت کرده مگه چی کم گذاشته بودم ویس های چنتا پسر دیگم که مخفی بود گوش میکردم کمی بیدار شد و با گریه ازم گرفتو همرو حذف کرد کلی دعوا شد بعدش با کلی دروغ سر هم کردن که با دوستام در خونه پسره رفتیمو فلان قانعم کرد اومدم شهرستان برای پسره به اسم خانومم پیام دادم ک عکسارو بفرست میخوام ببینمو اینا دیدم چنتا عکس فرستاد رو مبل بغل همن با لباس البته اونوقت دستش رو شد و به خاهش التماس افتاد رفتم مشهد خونوادش فهمیدند هیچی با خواهش التماس آرومم کردند وهنوزم دروغ میگفت و به مرور هی لو رفت فهمیدم چندبار پیشش تو خیابون رفته دور زدن دیگ مثل قبل دوستش نداشتم کاری نمیکردم هردومون عذاب میکشیدیم میخواستم خودکشی کنم خیلی سخت بود برام چون اشاره میکرد میرفتم مشهد من خونوادمو همه کسمو گذاشته بودم کنار بخاطر اون و اون بهم خیانت کرد چنبار تا مرز طلاق رفتیم تو دعواها حرمتی بینمون نبود باز بخاطر حرفای مادرش آروم میشدم خوب میشدیم ولی فکر کردن به گزشته عذابم میداد آخرش از هم جدا شدیم بعد طلاق اونا پشیمون شدند گفتن برگردیم من گفتم نه با خیانتی ک بهم شد دیگ نمیتونم دوسش داشته باشم و اینطوری هردومون اذیتیم من نمیخامش از خیانتش بگم ک یکی ازش خوشش اومده بیرون دیدتش و بهش پیام داده از طریق دوستاش ابراز عاشقی کرده اینم بجای اینک بهم بگه حرف زده و دوست شدن  اگ من از نظر روحی عاطفی براش کم میزاشتم ی چیزی ولی همه حتی خودش خودشو مقصر میدونستن  ببخشید طولانی شد


ولی الان با اینک سه ماه از طلاق گذشته اوضاع روحیم خیلی خرابه بی میل شدم نسبت ب اینک بتونم کسیو دوست داشته باشم ب هیچکس اعتماد ندارم دختری ک فکرشم نمیکردم اینکارو کرد وای بحال بقیه از ی طرفی آمار خراب تمام دخترا مدرسه ای رو ک میبینم آتیش میگیرم همشون دوست پسر دارند منم تو متاهلی حتی نگاه نمیکردم کسیو ک ب زنم خیانت نشه خیلی وفادار بودم الانم دوس ندارم سمت چیزی برم چجوری اعتماد کنم ب دخترا همین امار خرابشون داغونم میکنه از ازدواج میترسم از اینک راجب گذشتشون بهم دروغ بگن من نمیتونم بی تفاوت باشم نسبت بگذشته زنم باید ته توشو بدونم ک مثل خودم مورد بد اخلاقی نداشته باشه


حتی یک بارم میخواستیم بریم خاستگاری مامانم رفتن من نمیدونم چیشد باهام ترسیدم بی میل شدم گفتم من نمیام ببینمش نمیدونم چمه کمک کنین.