دختری هستم19ساله وشوهرم25...یک ساله عقدم وهمون روزاول باشوهرم صحبت کردم که هفته ای دوروزپیش هم باشیم به سختی قبول کردن ولی هردفعه که میخواستم برم خونمون دعوامیکردیم چون همش میخواست پیشش باشم راضی به رفتنم نبود8ماهی شدهمینجورادامه داشت دوروزدرهفته وهمش هم دعوا...تااینکه کلاقراروشکستن ومنم یه ماه حتی شدخونشون موندم هردفعه هم ی بهانه هایی میووردکه مثلامیخوام خودموپیداکنم ب تونیازدارم یاهرچیزدیگه...میگه ک من میخوام همیشه پیش توباشم بدون تونمیتونم...منم دیدم این جورنمیشه ک من همش خونشون باشم گفتم پس توبیاخونه ما...یکی دوماه هم اومدواین یکی دوماهم یه بحث بین منوخانوادش بودواسه همین اونجاموندبعدکه من اشتی کردم باهاشون اون دوباره راهش خونشون بازشدومنو۱۵روزه۲۰روزه میاره خونشون... واقعاازاین زندگی خسته شدم هیچ راهی هم ندارم...الان ۱۵روزه ک منواورده خونشون....بهم میگه دوسه روزه میریم وبرمیگردیم ولی وقتی میایم خونشون میدونه من نمیتونم برگردم بیشترمنونگه میداره...واقعاخونه پدرشوهرموندن سخته مخصوصاخانواده شوهرمن...وخونه هامونم ازهم ی نیم ساعتی دورن...گوش به حرفم نمیده اصلا...نقطه ضعف منم دستش اومده تااینکه بایه کارش مخالفت میکنم میگه بیرون ودوست وایناتعطیل...درصورتی ک من ازوقتی ازدواج کردم بخاطریکسری محدودیتا ماهی یباربادوستام میرم بیرون...کلامن دورهمی خانوادگی هم ندارم بخاطرشوهرم یاخونه پدرشوهرم هستم یااون خوشش نمیاد...چندشب پیش یک دورهمی خانوادگی بودگفتم بریم خونه پدرشوهرمم بودیم گفت نه حالایبارتومهمونیاشون نباش چی میشه منم گفتم باشه درصورتی ک خودش همه جامیره...تو خانواده ای بزرگ شدم که هیچوقت کسی باهام مخالفت نکرده سرم دادنزن آزادی داشتم ولی الان اینجورزندگی برام سخته بااین حالاتحمل کردم ازخواسته هام گذشتم...واینوهم بگم که بیکارهم هست متاسفانه...همشم خونه😔من باهمه چیزسعی میکنم کناربیام بابی پولی وبیکاری چون میدونم همه اولش همه چیزشون فراهم نبوده ولی اینکه منوبخواداینجانگه داره وآزادیموبگیره ویانتونم خانوادموببینم نمیتونم


پاسخ:

 تشکر بابت توضیح خوب و کاملتون، من در شوهر شما وابستگی و ترس از جدایی و تنهایی رو می بینم ، لذا حالا شمارو نیاز دارند تا پیششون باشید و دور نشین!

اما شما چرا اینقدر دوست دارید برین پیش خانوادتون باید مطمئن شد که شما به خانوادتون وابستگی ندارید.

درضمن فکر میکنم شما آمادگی ازدواج رو نداشتین و به بلوغ های لازم در این زمینه نرسیدید ، لذا اون حس آزادی رو فکر میکنید از دست دادید،درصورتی که ازدواج برای شخصی که آمادگی داره یک زندان نیست!

یک مقدار از محدودیت طبیعی هست اما اگه کلا نمیذارن شما بیرون برید این نشونه ی حالت کنترلینگ ایشون هست لذا در جهت مخالفت و مقابله به مثل کردن ایشون اصلا حرکت نکنید که این اولین توصیه جدی من هست به افرادی که همسر این چنین اشخاصی هستن و دوما اینکه حتما گفتکوی متناسب در زمان و مکان مناسبی با ایشون داشته یاشید

سوم از واسطه گری یک مشاور میتونید استفاده کنید که با هردوی شما صحبت کنه و من میتونم این کارو بای شما انجام بدم

البته من میتونم ببینم که شوهر شما هم کمی درونگرا هستن و شما کمی برونگرا و دوست دارید اجتماعی تر باشید.

اما سوم اینکه میشه بعد این دو مرحله گفت که آیا زندگی مشترک شما ارزش موندن داره یا خیر

و این ها باید با کمک یک مشاور بررسی بشه البته توضیحات شما خوب بیانگر مشکلات شخصیتی ایشون و کمی جاخوردن شما با مساله ازدواج هست، موفق باشید.