سلام دختری هستم 20ساله خانوادم اونقد ها گیر نبودن همش بهم اعتماد داشتن نمیخواستم از اعتمادشون سوع استفاده کنم ولی دلم ازادی میخواست یه بار با دوستم و دو تا پسر رفتیم دریا که مامور اومد و فرار کردیم ولی خب گیر افتادیم و اشنا داشتن ب خیر گذشت بار دوم شب خانواده ها رو پیچوندیم که من خونه ی دوستمم و دوستم خونه ی من و شب با پسرا رفتیم بیرون و مامور و این بار به خانواده ها اطلاع دادن و آغاز بدبختی من بود پدر دوستم خیلی گیر بود دوستم خودکشی کرد ولی زنده موند  و کم کم خانوادش باهاش کنار اومدن و الان دانشگاه میره و ترم های اخره

ولی من همه چیمو باختم پدرم با این ک ادم منطقی ای بود و روشن فکر بود ولی همه ی ارزوهامو رو سرم خراب کرد اجازه نداد دانشگاه برم و حتی از خونه بیرون برم

همش گریه میکردم تو خلوتم و دوست نداشتم گریه هامو ببینن اونام فکر میکردن پشیمون نیستم

داشتم دق میکردم تا که بالاخره راضی شد برم دانشگاه و چند روز بعد به خاطر سیگاری که دوستم تو کیفم گذاشت ایندم نابود شد

وقتی بابام خواست به خانواده دوستم اطلاع بده نزاشتم

اعتماد پدرم بهم از دست رفت همه چی نابود شد بعد این همه اتفاق خیلی درس ها گرفتم به کل تنها شدم به همه بی اعتماد هیچکسو دوست خودم نمیدیدم افسرده شدم ولی بعد 6ماه تصمیم گرفتم با خودم کنار بیام و تلاش کنم بعدش رفتم سر کار و اون صاحب کارم گف حیف شدی استعداد داشتی و اینا تشویقم کرد ادامه تحصیل بدم منم میخواستم که اعتماد خانوادمو به دست بیارم که ثابت کنم برای درس میخوام برم دانشگاه

رویاهای بزرگ داشتم دکتر شدن با اینکه رشتم انسانی بود رفتم کنکور تجربی  خیلی تلاس کردم ولی موفق نشدمو ارزوهام نابود شد شاید اگه رشته خودم بود موفق میشدم بعدش الان یه مدت طولانیه که افسردم و دلم باز میخواد برم دانشگاه ولی هیچ راهی نیس حس میکنم اینده م نابود شده چه ارزوهایی داشتم

بعدشم مشکل دیگ این که من همش میترسم

و نمیتونم با جنس مخالف باشم خودم از خودم راضی نیستم

تو این شرایط بارها مادرم سعی داشت که شوهرم بده ولی زیر بار نمیرفتم من اونقد فشار روم بوده حتی به این قضیه فکر نمیکردم نمیتونستم با کسی کنار بیام دوست دارم سال دیگ کنکور بدم ولی حس میکنم عمرم داره هدر میده حس میکنم دارم در جا میزنم