سلام من فاطمه ۲۳ از بیرجند هستم اعتماد زیادی به یکی یعنی یه پسر مشکل منه،یجورایی اغفال شدم ،والا من قبلا تو ی اداره کار میکردم.نیروی شرکتی بودم.بعد اینکه تموم شد اومدم منشی دکتر دامپزشکی شدم.با اون اقا هم محل کار اشنا شدم.بخاطر روابط کاری شمارمو گرفتن.بعد مدتی بهم پیشنهاد ازدواج داد.منم اولش قبول نمیکردم میگفتم با خانوادتون مطرح کنین.گفتش بالاخره اشنا که باید شد.

خلاصه دو ماه همینطوری گاهی چتی یا تلفنی صحبت میکردیم.تا اینکه قرار گذاشتیم با هم از نزدیک صحبت کنیم.منم دکتری ک براش کار میکردم رو در جریان گذاشتم.خود اون اقا هم خبر داشت.


باهم رفتیم خارج شهر ولی فک نمیکردم جای دور افتاده ای باشه.اخه قرار بودم بریم کنار ی امام زاده.اولش خوب بود ولی زوری منو بغل کرد و باهام رابطه برقرار کرد.هر چی التماس میکردم فایده نداشت.نمیفهمید.گفتش تا نذاری نمیذارم بری.میخواستم فرار کنم ولی نمیذاشت.کلی ترسیدم.از پشت رابطه برقرار کرد.البته داخل ن.خیلی جیغ میزدم.دهنمو گرفت نفسم بند اومده بود و گلموم خشک شده بود.دیگه توان نداشتم.میگفت من میخوامت این ادا اصولا چیه.بعدش با دستمال خشک کرد ولی من نمیفهمیدم.اینو خودش گفت.تا بخواستش رسید ولم کرد. منو رسوند خونه.الان من میترسم باردار باشم.چه کنم،عذاب وجدان هم دارم.حس ادمای هرزه رو دارم.تو عمرم همچین اشتباهی نکرده بودم.